“هر کاری بهانه نمی خواد، خوشحال کردن یه نفر دقیقا وقتی بهانه ای نیست،اوج لذته.”
(از دوستم)
نوامبر 19, 2009 در ساعت 00:22 (کوتاهک)
“هر کاری بهانه نمی خواد، خوشحال کردن یه نفر دقیقا وقتی بهانه ای نیست،اوج لذته.”
(از دوستم)
نوامبر 13, 2009 در ساعت 23:08 (متفرقه)
روی صندلی نشسته بود، روی صندلی زهوار در رفته ای که چوب پشتش رنگش پریده بود و پایه هاش ترک داشت و یه عمر روش غبار نشسته بود.
هوا سرد بود، هوایی که سوزشش سوزن داشت و آسمونش صاف بود و ستاره هاش خاموش.
دستاش می لرزید، دستایی که باهاش یک عمر مردم رو سرگرم کرده بود. بچه ها رو خندونده بود.
چشماش خیس بود، چشمایی که یک عمر شادی مردم رو دیده بود. یک عمر لبخند بچه ها رو دیده بود.
قلبش آروم میزد، قلبی که همیشه برای انجام حرکاتش تند تند می زد. قلبی که با دیدن مردم قرمز تر می شد.
بدنش سرد بود، بدنی که حرکات یک دلقک رو به بهترین شکل در میاورد، نرم و آهسته، تند و فرز.
خاموش شد، خاموشی که مردم خاموش شدن، مردمی که لذت دیدن رو به لذت ندیدن ترجیح دادن.
نوامبر 13, 2009 در ساعت 22:50 (متفرقه)
گوشه ای افتاده،
رنگ و روش رفته،
چوب پشتیش پوسته پوسته شده،
پایه هاش ترک خوردن و کفش رگه رگه شده،
با نشستن غبار بر روش صدای قریجش در میاد، یک عمر غبار روش نشسته.
نوامبر 13, 2009 در ساعت 12:09 (زندگی)
من خيلي خوشحال بودم! من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم. والدينم خيلي کمکم کردند. دوستانم
خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود.
فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…! اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم.
يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي !
سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو …………….!
من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم.
اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم.
وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!
يهو با چهره نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!
پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي…! ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم و هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم به خانوادهء ما خوش اومدي !!!
نتيجه اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد !!!
نوامبر 4, 2009 در ساعت 22:28 (موسیقی خارجی - پیشنهاد من)
صلابت و ترس. سیاهی و حقیقت. لرزش و اطمینان؛ این کلمات می تونن توصیف حس من از شنیدن این آهنگ باشند. از فهمیدن تک تک کلماتش. از لحظه لحظه موسیقیش. از اوج و فرودش.

راه به سوی...
دو سال پیش با این آهنگ آشنا شدم و می تونم بگم که واقعا روم تاثیر گذاشت.
از یک طرف معنای شعر و داستان سرایی شاعر که به زیباترین حالت ممکن انجام داده. توصیفات دقیق و زیبا و البته مطابق با ذهن انسان. به فکر واداشتن. شاید تا الان بیش از 500 باز گوش کردم این آهنگ رو اما همچنان باز هم تسخیر فضای وهم آلودش می شم.
از طرف دیگر موسیقی که انگار با شعر آمیخته شده، به توصیفات کمک می کنه. جایی که ترس رو نیاز داره، ترس رو القا می کنه و جایی که وحشت و صلابت و مجازات، آنها رو. جایی که باید مجازات بشه مجازات می کنه و جایی که آرامش و سپیدی، نور رو.
شاید دلیل این آمیختگی موسیقی و ترانه این باشد که هر دو را کریس دی برگ گفته و در نهایت خوانده. خواننده غربی که محبوب دنیا و به ویژه ما ایرانی هاست.
آهنگی که 10 سال پیش در سال 1999 در آلبوم Quiet Revolution عرضه شده.
صحبت کردن در مورد داستان آهنگ کاری از پیش نمی برد. بلکه باید آن را گوش کنید.
وجود این آهنگ بدون ترانه آن بدون فایده است. بخاطر همین متن شعر رو هم در ادامه مطلب آورده ام.
آهنگ را از اینجا می توانید دانلود کنید.
اکتبر 29, 2009 در ساعت 23:38 (خاطره, عکس, مناسبت ها)

شادی رنگ ها
88/8/8
عکس رو به یاد 77/7/7 گذاشتم، به یاد عمق بچگی هام،
به یاد فه فه و امیرحسین مدرس، به یاد “دیم رخ”،
به یاد شادی ها
همچنین این عید عزیز