… و دوباره بهار

... و دوباره بهار

... و دوباره بهار

بهار:

[امین و غزل رو بروی هم در پشت میز و در کنار یک پنجره نشسته اند، در حال خوردن ناهار. پرده های پنجرهکنار هستند. طبیعت سبز از پشت پنجره پیداست. باران بهاری می آید. قطرات باران بر روی شیشه سر می خورند. شمع بر روی میز می سوزد.]

– راستی درآمد شرکت تو این ماه دو برابر شده.

– از پاقدم منه.

– بر منکرش لعنت.

تابستان:

[امین و غزل رو بروی هم در پشت میز و در کنار یک پنجره نشسته اند، در حال خوردن ناهار. پرده ها کمی کشیده شده. هوا گرم و مطلوب است. برگ های سبز از پشت پنجره در حال لرزیدن در باد می باشند. شمع بر روی میز می سوزد.]

– ناهار واقعا خوشمزه است.

– امین نمی تونی زود تر بیای خونه؟ من خیلی حوصله ام سر میره.

– خودت که می دونی تو شرگت چقدر کار ریخته سرم. چرا یکی از این کلاسا نمی ری. اون چیزی که دوست داری رو برو. این جوری حوصلتم سر نمیره.

پاییز:

[امین و غزل رو بروی هم در پشت میز و در کنار یک پنجره نشسته اند. پرده ها کشیده شده و فقط مقداری از پنجره پیداست. هوا طوفانی است. برگ های زرد به این طرف و آن طرف می روند. فضای تاریک است. شمع بر روی میز می سوزد.]

– می خواستم یه چیزی رو بگم که دیگه تو زندگیم جایی نداری؛ راستش غرورم نگذاشت بگم که دیگه تو زندگیت جایی نداشتم.

– دیروزتولدم بود…اصلا یادت بود؟

زمستان:

[امین و غزل رو بروی هم در پشت میز و در کنار یک پنجره نشسته اند.پرده ها کاملا کشیده شده است. فضا تاریک شده است. شمع بر روی میز می سوزد.]

– [سکوت]

– [سکوت]

.

.

.

فیلمنامه فوق قسمتی از تله فیلم بسیار زیبای «… و دوباره بهار» بود که دقایقی پیش از شبکه پنج تهران پخش شد. فیلمی به نویسندگی امید بوالی، تهیه کنندگی اکبر تحویلیان و کار گردانی راما قویدل و با بازی علی پاکدل (امید) و مهسا کرامتی (غزل) در باره خوشبختی. یک فیلم خوش ساخت و غنی از مطالب زیبا و دیالوگ هایی که تاثیر مستقیم بر روی بیننده می گذارد. فیلمی که به زندگی یک زوج پرداخته بود و زندگیشان رو به زوال بود.

به غیر از دیالوگ های زیبا استفاده از فلش بک ها هم در زمان مناسب هم یکی از نکات مثبت فیلم محسوب می شود که باعث می شد از یکنواختی جلو گیری گردد. در زیر دو تا از دیالوگ های زیبا را که از بین آن همه یادم مانده می آورم، حتما این تله فیل را ببینید:

[در خانه مهندس که غزل پرستار دختر بچه است رو به مادر دختر می کند و پس از کسب اجازه می پرسد:]

– کدومتون اول مبتلا شدین به ایدز؟ شما یا همسرتون؟

– چه فرقی می کنه؟

– آخه …

– تو زندگی یه حرفایی نگفتنیه که اگه بگی انگار از چراغ خطر رد شدی.

[دوست امین که همیشه شوخ طبع است روبه او می کند و می گوید:]

– پیکاسو جان! من شوخی شوخی حرف می زنم اما تو جدی جدی طلاق می دی.

… و دوباره بهار

Advertisements

2 دیدگاه

  1. مارس 25, 2009 در 19:22

    سلام
    دعوت شده ای برای نوشتن اندرون موجی وبلاگی! سری بزن طرفهای ما[چشمک]
    یا علی

  2. Sun said,

    ژوئیه 23, 2012 در 15:34

    منم دیدمش یه روز اتفاقی. تو در سال 2009 و من سال 2012
    🙂
    شاید چیزایی که ازش فهمیدیم و برداشت کردیم متفاوت باشه
    اما بی شک به عنوان یه تله فیلم، از خیلی از فیلم سینمایی ها بهتر بود.
    چه دیالوگ ها، چه اکت ها

    » خوشبختی رو پیدا نمی کنن، اونو می سازن»
    – و دوباره بهار


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: