داستنک

وقت کاری به آخر رسید. همه تعطیل شدن راه افتادن سمت سرویس که مینی بوس بودن. ازون بنز های قدیمیه سقف کوتاه.

همه سوار شدن. هوای داخل ماشین حسابی داغ شده بود، آفتاب تیرماه به هیچ چیزی رحم نمی کنه. راننده نبود، همه طبق معمول منتظر بودن که راننده 5 دقیقه دیرتر بیاد.

خانم ها که حسابی گرمشون شده بود شروع کرده بودن زیر لب حرف زدن که: «اه، این چه وضعشه؛ داریم می پزیم؛ هوا گرم که نیست جوشه؛ دارم میمرم از گرما؛ زندگی نیست که؛ جزجیگر بگیره این رانندهه، کجاست؟!»

آقایون هم حرف می زدن اما  چی می گفتن؟ یکیشون بلند گفت: » ایول! سوناست» -«آره سونای خشکه» -«اونم مفتی» -«بدونه آلودگی»

یکی از خانوما که شنید بود گفت واااااا، بقل خان بقلدستیش گفت: «پس فکر کردی واسه چی این مردا مریض نمیشن؟ یوهو سالم سالم میوفتن میمرن. بدون هیچ مرضی. اصلا درد رو تو زندگیشون به چشم ندیدن.»

راننده میاد، ماشین شروع به حرکت میکنه.

هوای بیرون که بخار آب جوش داغ بود به صورت خانم ها و آقایون می خورد، احساس می کردن چه نعمت بزرگیه اون هوای گرم.

Advertisements

۱ دیدگاه

  1. 10:10 said,

    ژوئیه 1, 2009 در 22:50

    خوش به حال مردا ..


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: