انواع ماهی در یک جا

انواع ماهی های زیر در اینجا شناور بودند

انواع ماهی های زیر در اینجا شناور بودند

خر ماهی

مو ماهی

چیز ماهی

داف ماهی

کند ماهی

گاو ماهی

پاندا ماهی

غزل آلا

انواع ماهی فوق خاطرات بسیاری را با خود دارد. شما فقط فرض کنید کدام صفت نسبت داده شده است.

مجموعه وراثت و بریسینگر

خوب این هم از این. قسمت سوم سه گانه وراثت هم تموم شد. اما داستان تموم نشد. این که چرا «سه گانه وراثت» سه تا نشد به پی نوشت ها مراجعه کنید. اما بشنوید از داستان و کتاب. به نظرم این قسمت خیلی معقول تر و روان تر از قسمت قبل بود. داستان روال هیجان انگیز تری نسبت به قبل داشت. نویسنده با تقسیم کردن داستان، ذهن خواننده رو به فعالیت وا می داشت که تو قسمت های قبلی وجود نداشت. خود داستان نیز خیلی از ابهامات رو روشن کرد. خیلی از معما هایی رو که حل نشده گذاشته بود رو حل کرد و غیره منتظره تر ازون سرنوشت ها بود که به زیبایی پایان میافتند. قرار نیست همیشه قهرمان هایی که در داستان هستند جاودانه باشند.

«هدف زندگی این نیست که کاری را که می خواهیم انجام دهیم بلکه باید کاری را که لازم است انجام داد. این چیزی است که سرنوشت از ما می خواهد.»

داستان فانتزی اروگان به قسمت چهارم می رود و در آنجا پایان می پذیرد. فکر نکنم تو کتاب فروش ای گیرش بیارم و باید منتظر بشینم تا کریستوفر پائولینی کارش رو تموم کنه.

بریسینگر، قسمت سوم مجموعه وراثت نوشته کریستوفر پائولینی

بریسینگر، قسمت سوم مجموعه وراثت نوشته کریستوفر پائولینی

اما در مورد ترجمه اینکار، که زحمتش بر روی دوش آقای احسان مقصودی بوده که به خوبی تمام از پسش برآمده. ترجمه ای گیراتر و روان تر نسبت به قسمت های قبلی. باعث می شد که کاملا غرق در داستان بشوید و تفاوت زبانی شما رو به بیراهه نکشونه. پاورقی هایی که به کار می آمدند من رو گاهی یاد مرحو ذبیح الله منصوری می انداخت. لحظه لحظه داستان به خوبی منتقل شده و مترجم با تمام وجود داستان رو به زبان دیگری در آورده. امیدوارم مترجم قسمت بعدی نیز آقای مقصودی باشند.

یکی از ایراد هایی که در این کتاب بود اشکالات و غلط های املایی بسیار زیاد بود. متاسفانه کتاب با عجله زیر چاپ رفته و بازخوانی مورد قبولی نداشته.

از همه اینها گذشته خاطرات خوبی رو برای من بجا گذاشت. همانند قبل این رمان رو برای کسانی که دنبال هیجان و شب بیداری و مجددا هیجان هستند پیشنهاد می کنم که از دست ندهیدش.

پی نوشت ها:

1- قسمتی از سپاسگذاری نویسنده (کریستوفر پائولینی) که در کتاب ترجمه شده نیامده است:

کِوِثا فریکایا. درود، دوستان.

نوشتن بریسینگِر مفرح، جذاب و قدری دشوار بود. هنگامی که آغاز به نوشتن کردم حس کردم که داستان معمای بزرگی است که باید بدون راهنمایی یا دستورالعمل حلش کنم. تجربه‌ای بسیار رضایت‌بخش بود، با وجود چالش‌هایی که هر از گاهی پیش می‌آورد.

به خاطر پیچیدگی‌ داستان، بریسینگر بسیار بزرگ‌تر از آن‌چه فکرش را می‌کردم از کار درآمد. آن‌قدر که در حقیقت مجبور شدم که سری کتاب‌ها را از سه‌تا به چهارتا افزایش دهم. بنابرین سه‌گانه میراث به مجموعه میراث تغییر یافت. و از این تغییر خوشحالم. با یک جلد دیگر در این سری می‌توانم به هویت‌‌ و روابط شخصیت‌های داستان را با سرعتی طبیعی‌تر بپردازم و آن‌ها را بسط دهم.

همانند اروگان و ِالدِست هرگز نمی‌توانستم این کتاب را بدون حمایت گروهی با استعداد که همیشه سپاس‌گذارشان هستم تمام کنم. آن‌ها عبارتند از:
.
.
.
در نهایت و مهم‌تر از همه، از شما تشکر می‌کنم. متشکرم که که بریسینگر را خواندید. متشکرم که که تمام این سا‌ل‌ها همراه مجموعه وراثت بوده‌اید. بدون حمایت شما، هیچ‌گاه نمی‌توانستم این مجموعه را بنویسم، و نمی‌توانم تصور کنم که چه کاری غیر از آن می‌توانستم انجام دهم.

بار دیگر ماجراهای اروگان و سفیرا به پایان رسیده است، و دوباره به پایان این راه سرگشته رسیده‌ایم… ولی تنها برای زمان حاضر. مسافت بسیاری پیش رویمان قرار دارد. کتاب چهارم به محض این‌که تمامش کنم چاپ خواهد شد، و قول می‌دهم که هیجان‌ انگیزترین بخش این مجموعه باشد. نمی‌توانم صبر کنم تا بخوانیدش!

سِی اونر سوِردار سیتجا هِوَس! [باشد که شمشیرهایتان همیشه تیز باشد]

کریستوفر پائولینی

20 سپتامبر 2008

2- متن کامل سپاس گذاری را از اینجا (وبلاگ احسان مقصودی) می توانید بخوانید.

3- سایت کتاب به نام آلاگیزیا

4- نویسنده کتاب: کریستوفر پائولینی

5- تجربه هیجان، لذت بخشه.

سه گانه وراثت و الدست

عجب روزی بود این جمعه ما (26 تیر رو میگم)، یکی از ویژگی های این روز عجیب غریب تموم کردن قسمت دوم سه گانه وراثت به نام الدست بود. کتابی که کریستوفر پائولینی نوشته. فانتزی هیجان انگیزیست، شدیدا بر گرفته از تالکین و ارباب حلقه هاست. البته به اون پر محتوایی و زیبایی نیست؛ اما هیجانی رو با خودش داره.

هری پاتر از نظر شیوایی و روانی کلام در درجات بالاتری نسبت به سه گانه وراثت قرار داره اما شخصا هیچ وقت به این هیجان در هنگام خواندن هری پاتر نرسیدم. جمعه عصر شروع کردم به  خوندن کتاب، اوایل جلد دوم بودم. هرچه می گذشت هیجان بیشتر می شد، تا بحدی رسید که نمی تونستم خوندن رو متوقف کنم  و تا انتها پیش رفتم. کتاب رو که تموم کردم تشنه قسمت بعدی (بریسینگر) بودم. اما خوب ساعت 3 شب کتاب فروشی باز نبود وگرنه می رفتم می خریدم. یه نگاه کردم ببینم چند صفحه شده، دیدم 350 رو زدم. گفتم رکورد بدی نیست، انشالله سر بریسینگر می زنمش (اما بعیده، نمی خوام زود تموم شه).

الدست، قسمت دوم سگانه وراثت نوشته کریستوفر پائولینی

الدست، قسمت دوم سگانه وراثت نوشته کریستوفر پائولینی

در کل مثل نوشته پیشینم در مورد اراگون بود داستان دارای ضعف هایی است که به چشم می آیند. بعضی دیالوگ ها انگار بزور بوسیله کسی که اصلا توقع نداری ادا می شه تا داستان ادامه پیدا کنه. ترجمه رو مهناز ولی کرده که بهتر از قبل عمل کرده اما خشکی بین دو زبان رو از بین نبرده و می تونست بهتر از این ها باشه.

اما به هر حال اگر وقت کافی داشتید خوندن کتاب رو پیشنهاد می کنم. ما بریم قسمت سوم رو بخونیم.

پی نوشت:

عکس زیر عکس اصلی جلد کتاب هست. قسمت اول (اروگان)  دقیقا همان عکس کتاب اصلی است اما قسمت دوم (الدست) در کتاب ترجمه شده تغییر کرده که در بالا می بینید. این سه جلد مرتبط به هم بوده و عکس های آنها هم با توجه به داستان انتخاب شده است. بخاطر همین ضروری دیدم که این عکس رو بیارم:

الدست، قسمت دوم مجموعه وراثت نوشته کریستوفر پائولینی

الدست، قسمت دوم مجموعه وراثت نوشته کریستوفر پائولینی

فشار عصبی

آقا ما همین یک ساعت پیش داشتیم می زدیم تو سر هم تو نت، chat بود. کار دیگه به جاهای باریک کشیده شده بود. دست بلند کرده بودن. ما که گارد گرفته بودیم. دیدم بهتره فرار رو بر قرار ترجیح بدم. گفتم بهتره قبل از خون ریزی میدان رو ترک کنم.

رفتیم پای تلویزیون، سریال رستگاران رو به اجبار از ابتدا دیدم. زیاد توجه نمی کردم. تو فکر بودم. اسم مقدم رو دیدم. تازه هوشیار شدم و فهمیدم با سیروس مقدم سر و کار دارم. شروع شد. اولش چیز خاصی نداشت. یه دو-سه دقیقه گذشت، فشار خون یه کمکی رفت بالا، 5 دقیقه که گذشت. دیدم شیشه آبلیموی توی دستم خالی شده. دقیقه هفتم دویدم سمت اتاقم اومدم پشت کامپیوتر، گفتم میدون جنگ کجا بود؟!؟! اینجا وضعم خیلی بهتر بود.

(اما خوب دیر رسیده بودم، حریف نبود. هرچی اینور و اونور رو نگاه کردم ندیدمش. رفتیم سراغ دوستمون دیدم تو لک لکه…یعنی تو لکه، لکه نه ها، لک. ما هم زل زده گفتیم چی کار کنیم. ناگهان یاد ساس پروداکشن و دود رکوردز افتادم و یک عربی)

لایه ها

سطح؛

جریان های میانی؛

اعماق.

من غرق می شم، نه من خودم رو غرق می کنم، غرقم میکنن. دوست دارم تو عمق غرق بشم.

دنبال یه نوشته هستم، گمش کردم، خیلی قبل ها نوشته بودمش اما هرچی می گردم گیرش نمیارم. قشنگ بود.

گوشه، کنار، کنج، سه گوش.

نمی دونم چرا عمق میدان چشمام کمه. رو 5 سانتی فوکوس کردم. همه چیز فید شده.

تلخه.

تکراری بیشتر می چسبه. قبلی ها قشنگتره. هرچی قدیمی تر بهتر. اونایی که کوچیک بودم یه حس و حال دیگه ای داره.

کرخه.

دماغم کور شده.

من غرق می شم، نه من خودم رو غرق می کنم، غرقم میکنن. دوست دارم تو عمق غرق بشم. ارزشش به اونه. جلوت سیاهیه بالا سرت آبیه. چرا صدای قلب میاد؟؟  اه، سکوت رو به هم زده.

غرق شده ام؟

سریال من: همین!

«مردانی را دیده ام که به دختران جوان مثل دانه پاشیدن برای یک مرغ اظهار علاقه می کنند. دختران جوان آه می کشند، اشک می ریزند و باور می کنند چیز خاص و ویژه ای هستن، حداقل برای آن مرد.  اما برای مرد فقط یک تفنن ناچیز است. تو همیشه مرد با شرافتی بوده ای، اما منطقی ترین مرد هم می تواند تبدیل به فردی احمق یا مثل روباه، مکار و موذی شود.»

2 ساعت داشتم فکر می کردم که جمله نهایی رو بگذارم یا نه.

4ساعت داشتم فکر می کردم که جمله های بالا رو یه پست کنم یا اینکه چیزی اضافه کنم.

باید دفاع کنم یا حمله؟

منکرش نیستم.

همیشه از» مطلق» بدم میومده، از «همیشه» بدم میومده.

سعی می کنم دوطرفه باشم.

دیگه چیزی ندارم بگم، همین!

انتهای خط

گفت: سلام پدر

به سختی سرش رو بالا آور گفتش: سلام

گفت: خوبی؟ (کمی بهش نگاه کرد، بقل خونه ای از سنگ افتاده بود، خونه اش بود، روی خاک، یه لباس پاره پوره، شلواری که معلوم بود همسن «گفت» بوده، بعد فوری گفت:) چی کاره بودی؟

یه نگاه به اطرافش انداخت، خاک بود. خاک. 300-400 متر اونطرف تر چند تا درخت بود که به زور نوکشون تو اردیبهشت ماه سبز بود. معلوم نبود به چی نگاه می کرد ولی داشت دور رو می دید. گفتش: کشاورزی می کردم.

گفت: چند سالته

گفتش: نمی دونم

گفت: زنت کجاست؟ بچه نداری؟ اونا کجان؟

گفتش: اون که مرده. اونام نمی دونم، رفتن شهر.

گفت: چی کار مکنی الان؟

گفتش: منتظر مرگم.

«گفت» خیره شد. گرمش بود، عرق سرد ریخت. مطمئن بود، ترسید. محکم بود، لرزید.

گفتش: کفن ندارم.

گفت: آخه چرا اینو می خوای؟

گفتش: چی کار کنم؟ چی کار می تونم بکنم؟ هیچ کاری ندارم؛ اگر اینا هم نباشن من غذا ندارم بخورم، این یه لقمه رو هم اینا به من میدن. چیزی نمی خوام. فقط می خوام بمیرم، همین، میخوام زودتر راحت شم.

پیرمرد در آرزوی مرگ

پیرمرد در آرزوی مرگ

می دونم که «گفت» زندگی واسش تغییر کرد. هیچی دیگه ارزش نداره واسش در عین حال همه چیز، حتی این دودهای کشنده تهران واسش ارزش داره.

این نوشته به دعوت دوست خوبم مهدی خانعلی زاده در اینجا صورت گرفته. امیدوارم که تونسته باشم چیزی رو که می خواستم رسونده باشم.

چی شده؟!

» راستش من اولش یک آدم سر به زیری بودم. کاری به سیاست و اینجور چیزا نداشتم. اما یکروز یکی از عوامل استکبار جهانی که فکر کنم جاسوس صهیونیسم هم بود و از قیافه‌اش معلوم بود میخواهد انقلاب مخملی راه بیاندازد به من چشمک زد و گفت: بیا بریم بادکنک سبز بخریم و هوا کنیم! من راستش اولش خیلی از این حرفش خجالت کشیدم. مخصوصاْ از قسمت آخر حرفش. از طرفی هم نمیخواستم تحت تاثیر القائات عوامل خودفروخته بیگانه قرار بگیرم ولی تا به خودم آمدم٬ شیطان کار خودشو کرده بود و من را از راه راست منحرف. این شد که رفتم از بقالی سرکوچه مان یک بسته بادکنک خریدم و ناآگاهانه در مسیر اهداف شیطانی دشمن قرار گرفتم.

ما برای خرید بادکنک مستقیماْ از کاخ سفید دستور میگرفتیم. چند بار اوباما با من تماس گرفت و گفت ما از شما حمایت میکنیم بشرطی که بادکنک‌ها را خوب فوت کنید و نخ آنرا محکم ببندید که هوای داخل آن زود خالی نشود (البته هنوز اثرات فوتهای پی در پی و محکم هم در من مشهودهست وو به هیچ وجه اینها جای شکنجه برادران بازجوی عزیزمان نیست. هرگونه خبر احتمالی شکنجه را به شدت تکذیب میکنم) قرار بود پول بادکنک ها را برویم از سفارت انگلیس بگیریم ولی بعدا به ما خبر رسید که پول خرد ندارند و قرار شد بجای پول آن به ما ویزای اقامت بدهند که یا برویم لوس آنجلس و یا برویم زیمبابوه که تازه عضو اتحادیه اروپا شده.»

جاری

جاری

«به خدا من تقصیر نداشتم. دست خودم نبود. تو تلویزیون خودم دیدم که مرد اخبارگو میگفت یک عده عوامل خارجی جوانان را تحریک میکنند. خب من هم جوونم. دل دارم خیلی وقت بود تحریک نشده بودم. آنهم توسط عوامل خارجی. تا آن موقع فقط توی اینترنت توسط چندتا عکس عامل اجنبی یک کم تحریک شده بودم. به خدا از روی کنجکاوی می آمدم تو خیابان. دوست داشتم از نزدیک ببینم این عوامل خارجی چطور مردم را تحریک میکنند.


من در همین‌جا از ملت بزرگ ایران و همچنین مقام عظما عذرخواهی میکنم که اینچنین به دام بیگانگان افتادم و آماده‌ام به تلافی اعمال گذشته‌ام صدها بادکنک بچه‌ها را توی پارک با سرسوزن یواشکی بترکانم. از دیگر کارهای ناشایستی که من مرتکب شدم٬ رفتن به تظاهرات بود. در روز تظاهرات عده‌ای از اشرار و اغتشاشگرها که بیشترشان خانم‌های خوشگل و جوانان با سر و وضع مرتب بودند و از قیافه‌شان معلوم بود برای بی‌بی سی و رادیو امریکا کار میکنند شعار هایی علیه نظام مقدس میدادند و سرود مستهجن «یار دبستانی من» را میخواندند که من خوشبختانه با آنها همکاری نکردم و فقط الکی دهانم را باز و بسته میکردم. من خودم شاهدم که در خلال تظاهرات و راهپیمایی‌ها برادران نیروی انتظامی و لباس شخصی‌ها هیچگونه سلاح سرد و گرمی همراه نداشتند بلکه این تظاهرکنندگان بودند که با باتوم و گاز اشک آور سعی میکردند به نظام ضربه بزنند. من خودم یکبار دیدم یکی از همین اشرار که میخواست با من اغتشاش بکند یک اسلحه را داد به من و گفت بیا منو بکش. گفتم نه نمیشه. اصرار کرد که جون من بکش! تعارف نکن بکش دیگه! راستش من هم نخواستم رویش را زمین بیاندازم اسلحه را گرفتم که او را بکشم ولی خوشبختانه توسط برادران سپاه دستگیر شدم و به اینجا آورده شدم.

اکنون از همه برادران جان برکفی که در دستگیری حقیر شرکت داشتند اعم از برادران بسیج٬ سپاهِ …٬ سپاهِ … وسایرین لباس شخصی ها و لباس فرمی ها استدعا میکنم حالا که اعتراف کردم بگذارند بروم بیرون. کار دارم. فردا تظاهرات است.«

منبع: اعترافات تکان دهنده او


نمی دونم چرا از انتخابات به بعد امام زمان رو بیشتر از همیشه حس می کنم!!!

دنیا بزرگه

دنیا بزرگه

دنیا بزرگه

گرا

صدای یه ماشین میاد، سرم رو به راست می چرخونم، خیلی دور نیست، نزدیک تر میشه، از جلوم رد میشه، فقط تا جلوم تعقیبش می کنم. چشمام اونور جاده رو می بینه، دستام رو دور زانو هام گره می کنم. اونور جاده رو می بینم. دوره.

صدای یه ماشین دیگه میاد. این یکی سریعتره، از صداش معلومه. می شنومش. از جلوم رد میشه، چشمام لحظه ای میبینتش. هنوز دوره.

یه آه می کشم. انگار نصف گرمای درونم خارج میشه. ذهنم باز تر شد. اما باز دورتر شد، ولی زیاد دیگه نگرانش نیستم. دستام رو تنگتر می کنم.

این دفعه صدای خیلی زیادی میاد. می فهمم ماشنیش سنگینه. زحمت نگاه کردن به خودم نمی دم. وقتی نزدیک تر میشه صداش بیشتر میشه. نمیشه دیگه بی تفاوت بود. خیلی آروم با صدای خیلی زیاد آزار دهنده از روبه روم رد میشه، دندونام رو بهم فشار می دم و چشمام رو تنگ تر میکنم. آخر  سر رد شد. خیلی دود داشت. اونور جاده محو شده. دیگه دور نیست چون اصلا نیست.

آروم آروم دود ها می رن. پیدا میشه. کمی دورتر رفته. نمی دنم چرا هرچی می گذره عقب تر میره. اصلا دیگه اهمیت نداره واسم.

خیلی می گذره. خیلی. هیچ ماشینی تو این مدت نیومده. من دیگه دستام رو گذاشتم رو پاهام ستون کردم زیر چونه ام. دارم به اونور نگاه می کنم…نه نگاه نمی کنم، میبینم.

نمی دونم چقدر گذشته؛ یه پیر میرد بیل به روی شونه رو که به سمت من داره میاد حس میکنم. نزدیکای من که میشه، از جاده رد میشه. کاملا دارم به پیر مرد نگاه می کنم. چقدر راحت رفت اونور. الان دیگه رو به روی منه داره میره اونجا که دوره. خیلی راحت. با تمام وجودم دارم بهش نگاه می کنم.

مشت هام رو گره می کنم؟