انتهای خط

گفت: سلام پدر

به سختی سرش رو بالا آور گفتش: سلام

گفت: خوبی؟ (کمی بهش نگاه کرد، بقل خونه ای از سنگ افتاده بود، خونه اش بود، روی خاک، یه لباس پاره پوره، شلواری که معلوم بود همسن «گفت» بوده، بعد فوری گفت:) چی کاره بودی؟

یه نگاه به اطرافش انداخت، خاک بود. خاک. 300-400 متر اونطرف تر چند تا درخت بود که به زور نوکشون تو اردیبهشت ماه سبز بود. معلوم نبود به چی نگاه می کرد ولی داشت دور رو می دید. گفتش: کشاورزی می کردم.

گفت: چند سالته

گفتش: نمی دونم

گفت: زنت کجاست؟ بچه نداری؟ اونا کجان؟

گفتش: اون که مرده. اونام نمی دونم، رفتن شهر.

گفت: چی کار مکنی الان؟

گفتش: منتظر مرگم.

«گفت» خیره شد. گرمش بود، عرق سرد ریخت. مطمئن بود، ترسید. محکم بود، لرزید.

گفتش: کفن ندارم.

گفت: آخه چرا اینو می خوای؟

گفتش: چی کار کنم؟ چی کار می تونم بکنم؟ هیچ کاری ندارم؛ اگر اینا هم نباشن من غذا ندارم بخورم، این یه لقمه رو هم اینا به من میدن. چیزی نمی خوام. فقط می خوام بمیرم، همین، میخوام زودتر راحت شم.

پیرمرد در آرزوی مرگ

پیرمرد در آرزوی مرگ

می دونم که «گفت» زندگی واسش تغییر کرد. هیچی دیگه ارزش نداره واسش در عین حال همه چیز، حتی این دودهای کشنده تهران واسش ارزش داره.

این نوشته به دعوت دوست خوبم مهدی خانعلی زاده در اینجا صورت گرفته. امیدوارم که تونسته باشم چیزی رو که می خواستم رسونده باشم.

Advertisements

2 دیدگاه

  1. محسن said,

    ژوئیه 11, 2009 در 01:36

    جالب بود و مثل هميشه معنايي پشت پرده داشت….. كلا مرموزي….. به اين راحتي نميشه چيزي ازت فهميد …. فكر كنم اين يكي از همه ساده تر بود…..
    ولي هنوز تو كف اون ماشينا يي كه از كنارت رد ميشن موندم (گرا) اصلا منظوري داشتي ….
    يا همين جوري يه چيزي نوشتي …… البته به قول خودت وقتي اعصاب نداري مي نويسي كه اونم تو اون حال چي ازآب در مياد بايد جالب باشه ……
    حالا تو چرا يك مهندس رو انتخاب كردي…….
    يعني : منطقي هستي و هيچي رو بدون استدلال قبول نمي كني …… البته الان كه فكر مي كنم مي بينم اي….. همچين …. تا حدودي …. شايد بهت بشه گفت مهندس….

  2. امين said,

    ژوئیه 11, 2009 در 11:33

    سلام
    ممنون كه به وبلاگم سر زديد. خوشحال ميشم كه باز هم نظرات شما را ببينم. از لطف شما نسبت به مطالبم متشكرم.
    در مورد مطلبي كه فرموده بوديد(استفاده از مطالب وبلاگ) بايد به عرض برسانم:
    باعث افتخار بنده است كه مطالبي كه مينويسم رو در وبلاگهاي دوستان هم ببينم ( البته با ذكر منبع كه خودتم هم بهش اشاره كرده بوديد). گرچه بماند اين مطلب «اعترافات تكان دهنده من» زودتر از اجازه حقير به روي وبلاگتان رفت.

    نكته ديكر نحوه ذكر منبع مياشد كه معمولا دقيقاً عبارت » منبع: ….» در آخر مطلب ذكر ميشود

    در آخر باز هم از اينكه نظرتان را در ارتباط با مطالب وبلاگم ابراز فرموديد متشكرم. منتظر نظرات بعدي هستم.

    قالب وبلاگتان زيباست علي الخصوص رنگ آن كه خيلي به دلم نشست.
    مطالب هم عميق و پر مايه است .
    موفق باشيد


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: