فشار عصبی

آقا ما همین یک ساعت پیش داشتیم می زدیم تو سر هم تو نت، chat بود. کار دیگه به جاهای باریک کشیده شده بود. دست بلند کرده بودن. ما که گارد گرفته بودیم. دیدم بهتره فرار رو بر قرار ترجیح بدم. گفتم بهتره قبل از خون ریزی میدان رو ترک کنم.

رفتیم پای تلویزیون، سریال رستگاران رو به اجبار از ابتدا دیدم. زیاد توجه نمی کردم. تو فکر بودم. اسم مقدم رو دیدم. تازه هوشیار شدم و فهمیدم با سیروس مقدم سر و کار دارم. شروع شد. اولش چیز خاصی نداشت. یه دو-سه دقیقه گذشت، فشار خون یه کمکی رفت بالا، 5 دقیقه که گذشت. دیدم شیشه آبلیموی توی دستم خالی شده. دقیقه هفتم دویدم سمت اتاقم اومدم پشت کامپیوتر، گفتم میدون جنگ کجا بود؟!؟! اینجا وضعم خیلی بهتر بود.

(اما خوب دیر رسیده بودم، حریف نبود. هرچی اینور و اونور رو نگاه کردم ندیدمش. رفتیم سراغ دوستمون دیدم تو لک لکه…یعنی تو لکه، لکه نه ها، لک. ما هم زل زده گفتیم چی کار کنیم. ناگهان یاد ساس پروداکشن و دود رکوردز افتادم و یک عربی)

Advertisements

7 دیدگاه

  1. ژوئیه 22, 2009 در 02:14

    كاش منم ميتونستم با ديدن يه فيلم ، خوندن يه كتاب و … حالم رو عوض كنم و از اين وضع بيام بيرون و دوباره … برام دعا كن

  2. 10:10 said,

    ژوئیه 22, 2009 در 06:47

    چشه سیروس؟

  3. ژوئیه 22, 2009 در 12:41

    من از پایان می ترسیدم و آغاز کردم ……………………………….!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    شايد زود اغاز كردم ولي بايد اغاز مي كردم ……………………….!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    اميدوارم تلخيه اين آغاز زود جاش رو به شيريني بده ………………!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  4. یک مهندس said,

    ژوئیه 22, 2009 در 13:22

    كاش منم ميتونستم با ديدن يه فيلم ، خوندن يه كتاب و … حالم رو عوض كنم و از اين …

    تو به همین گل رزی که این بقله نگاه کن، زندگی رو تو گلبرگاش میبینی.
    لحظه ایه، میاد و میره.
    به یه بچه فکر کن که شصت پاشو کرده تو دهنش، با چشماش بهت زل زده. پاکه، مثل یه گل رز صورتی.

  5. یک مهندس said,

    ژوئیه 22, 2009 در 13:37

    چشه سیروس؟

    چشه؟!!؟
    خون مردم و تو شیشه می کنه این مرد. حرص حرص حرص، و دوباره حرص حرص حرص. بابا آمار سکته میره بالا هر وقت این مرد سریال 90 قسمتی میسازه. اینم روش. من که خل نیستم که بشینم واسه هیچی حرص بخورم. میام واسه یه چیزی حرص می خورم که ارزش داشته باشه.

    من از پایان می ترسیدم و آغاز کردم ……………………………….!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    شايد زود اغاز كردم ولي بايد اغاز مي كردم ……………………….!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    اميدوارم تلخيه اين آغاز زود جاش رو به شيريني بده ………………!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

    آغاز—->پایان.
    شیرین—->تلخ؟

  6. محسن said,

    ژوئیه 22, 2009 در 22:09

    از بی کاری بهتره ……..
    همه دیالوگاش یه احمد رضا به آخرش اضافه کرده …..
    به طور میانگین هر 3دقیقه یه احمد رضا تو این فیلم می شنوی …..

  7. Baran said,

    ژوئیه 25, 2009 در 11:03

    آدم كه دوبار از يه سوراخ گزيده نمي شه!!!!! سريال نرگس رو فراموش كردي؟؟!!!!!! حيف اي دو روزه عمر نيست كه پاي اين «… » بره؟


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: