بدان!

پدرو پسر با هم می رفتن استخر؛ نه همیشه. گاهی اوقات. پدر شنا رو به پسر یاد داده بود، حالا فقط می رفتن تو قسمت عمیق. پسره که شناش خوب بوده. با هم مسابقه می گذاشتند که کدوم یکی زودتر خسته می شه و شروع می کردن عرض استخر رو بدون اینکه دستشون رو به لبه بزنند شنا کردن.

گاهی اون وسطا پدر شوخی میکرد و تلاش می کرد پسره رو غرق کنه و زیر آب نگهش می داشت. پسره هم واسه اینکه کم نیاره تلاششو می کرد اما نتیجه نداشت. بعد از مدت ها تلاش، پدر راز مغلوب نشدنش رو به پسر میگه و راه و روش رو یادش داد. پسر خوشحال میشه از اینکه دیگه پدرش نمی تونه سرش رو زیر آب نگه داره.

ناتوانی تا توانی

ناتوانی تا توانی

یه روز که پسر بزرگ شده بود با دوستاش رفتن استخر. یکی از دوستاش تلاش میکنه که سره پسره رو بکنه زیر آب. اون لحظه که اقدام میکنه پسره مغلوب میشه اما کمتر از یک ثانیه از راه و روشش استفاده می کنه و به راحتی از پس دوستش بر میاد. بعد می ره کنار استخر و به اونور نگاه میکنه؛ یاد پدرش میفته؛ با افتخار یه لبخند عمیق کوچیک میزنه.

Advertisements

4 دیدگاه

  1. اوت 26, 2009 در 13:18

    جرقه !
    تلنگر !
    سقلمه !
    سيلي !
    چوب !
    .
    .
    .

  2. محمد said,

    اوت 26, 2009 در 17:06

    به بههههه…سلااااااااااااااام پسرم…
    خوبی؟
    کم پیدایی؟!!
    بدو بیا حق پدری رو ادا کن…کار دارم…

  3. اوت 28, 2009 در 00:48

    خيلي جالب بود ممنون
    .
    .
    .
    لبخند عميق كوچيك !!! خيلي حرف داره !

  4. Baran said,

    سپتامبر 12, 2009 در 10:29

    پدر تمام تكيه گاه من
    مونس لحظه هاي بي پناهيم
    بين تمام رنگهاي زندگي
    پدر همان كمال روشنايي است.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: