سریال من: تجدید خاطره

یعد از یک سال آخر سر دوباره رفتم نشست های دوبله. این دفعه جاشون عوض شده بود. اومدن خانه شهریاران جوان. وقتی تو راه بودم یادم میومد چجوری کلاس های زبانم رو می پیچوندم بخاطر دیدن فیلم ها. چقدر خوش گذشته بود بهم. چقدر دوستای جدید گیر آورده بودم. چه تجربه هایی پیدا کرده بودم. داشتیم از ویلا می رفتیم پایین تا رسیدیم به پارک.

از دور علی رو تشخیص دادم، اونم فوری من رو شناخت و پاشد، گفتم این علی ِ، پسر خیلی خوب و مودبیه. خوب نقد می کنه، اومد جلو سلام کرد، معرفی کردمشون. بعد نشستم و از حال و احوالش پرسیدم که کنکور رو چی کار کرده و همایش ها چطور بوده و همه رو اومده یا نه. گفتم بچه های دیگه هم هستن یا نه، گفت یکی دیگه از بچه های تالار اونور ایستاده، حدس زدم عرفان باشه. بعد یه سری از دوستای علی اومدن که نمی شناختمشون.

بعد علیرضا اومد. یاد خاطرات افتادم، آروم گفتم این همون پسریه که برات تعریف کرده بودم. همون که رفته بودی بلاگش، از نوشته هاش و سبکش محاله بتونی قیافه اش رو تشخیص بدی. بزور نشوندمش بقل خودم (تو پارک بودیم، در رو هنوز باز نکرده بودن).

بعد دوست دوست علی که من تو شکرخند هم دیده بودمش اومد که باز هم یه عالمه خاطره جرقه زد، تیکه هایی که سر اکس ماشین انداخته بودیم، همیشه ما ها تو فرهنگسرای رسانه بقل هم میشستیم و می خندیدم. با اون هم مثل قدیم خوش و بش کردیم. ازش پرسیدم گفت شکرخند میاد، انشالله شنبه می بینمش.

در باز شد و ما رفتیم تو…عرفان رو از دور دیدم. دو سه نفر که همیشه میومدن رو هم تونستم تشخیص بدم. با هزار بدبختی جا گیراوردیم. چشمام دنبال شایان بود، گیرش نیاوردم.

مهرداد رئیسی اومد، از صداش فوری تشخیص دادم، خاطره ها زنده شدن. چشمام بیهوده دنبال عزیزی می گشت که حداقل از دیدنش بیشتر شاد شم و تمام تیکه هایی که تو حرفاش هست رو به یاد بیارم.

خلاصه خلاف خاطره ها، فیلم بدون تاخیر شروع شد. عصر یخبندان 3 رو هم دیدیم، خود فیلم تجدید خاطره بود، دوبلش هم همینطور. تیکه هاش یاد آور گذشته بودن.

بعد فیلم هم احتمال 100% می دادم که رئیسی صحبت کنه. تک تک حرفاش رو می دونستم از قبل، تک تکشون خاطره زنده می کردن. چه چیزایی که قبلا گفته بود و چه کارایی که بچه های تالار انجام دادن. یاد مجید افتادم، یاد علیرضا1 افتادم، که با اون کاراش من شاخ در می آوردم. یاد شاهین افتادم، بچه ای که بیش از حد فعاله. یاد وضعیتم تو تالار.

یاد امین قاضی افتادم، یاد وحید رونقی، این مرد خیلی دوست داشتنیه. یاد عکسام افتادم.

یاد محمود گودرزی و اون اخلاق باحالش. یاد علیمردانی و یک دنیا خاطره دیگه ی دیگه که فقط بخاطر مدیریتش برای من بوجود آورده.

2 ساعت بود اما دو ماه رو زنده کرد.

خوشحالم.

یکی از خاطرات بیاد ماندنیم

یکی از عکس های یادگاری، یکی از خاطرات بیاد ماندنی

Advertisements

4 دیدگاه

  1. اوت 31, 2009 در 09:42

    اين عكس فوق العاده اي كه از خودتون گرفتين رو ميشه به عنوان يه شاهكار هنري روش حساب كرد !!! 😀

  2. عليرضا said,

    اوت 31, 2009 در 19:37

    در مورد پيچوندن كلاس باهاتون موافقم.
    من خودم ديروز كلاسم رو پيچوندم تا اومدم.

  3. سوبر said,

    سپتامبر 1, 2009 در 13:53

    یه عکس یادگاری هم تو آیس ایج 3 مینداختین خب! انیمیشن به این نمکی! :دی

  4. عرفان said,

    سپتامبر 5, 2009 در 13:29

    شرمنده ميلاد جان اگه ميدونستم اومدي ميومدم جلو براي عرض ادب.

    دل ما هم تنگ شده واسه اون موقع ها كه هر هفته هر جوري شده خودمونو مي رسونديم

    اكران. حالا ظاهرا» ميخوان ماهي يه بار بذارن ولي همون يه بارو شاهكار بذارن.

    خوشحال ميشم بياي ببينمت از نزديك.

    موفق باشي.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: