زندگی سوختن

سوختم در این تنهایی

سوختم در این تنهایی

تنها شد
ایستاد

ضربه خورد
ایستاد

روح از بدن جدا شد
ایستاد

چون شمع ایستاده سوخت

Advertisements

6 دیدگاه

  1. سپتامبر 10, 2009 در 13:11

    چه زيبا …
    تشبيهي است به …

  2. 10:10 said,

    سپتامبر 10, 2009 در 23:02

    😐

  3. محسن said,

    سپتامبر 11, 2009 در 18:19

    کاش ما هم می تونستیم پروانه های این شمع باشیم

    دوست دارم مثل پروانه به گرد شمع تو
    خودمو بسوزونم بدون پرواز آقا جون

  4. Baran said,

    سپتامبر 12, 2009 در 10:41

    هنوز هم اگه مسافر شبهاي مدينه بشي ، ضجه هاي خاطره اون چاه از بغض هاي او همچنان طنين اندازه ، و چه قدر آشنا است هواي مدينه با با غربت علي.

  5. محمد said,

    سپتامبر 14, 2009 در 11:53

    آدم اونجوری می میره که زندگی می کنه…

  6. نوا said,

    فوریه 25, 2010 در 10:26

    سلام…
    خوشحالم که وبلاگ شما اومدم هر چند تصادفی…
    به نظر من وبلاگتون جالب بود…والبته پر محتوا…
    خیلی دوست دارم نویسنده ای مثل شما به وبلاگ من بیاد ونظر بذاره…اگرم دوست داشتید اسم نوای مهرو لینک کنید…

    ممنونم…


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: