برگی از دروس اخلاقی

يه شب خانم خونه به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه! صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكي از دوستهاي صميميش (مونث) بمونه.
شوهر بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن!

يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبورشده خونه يكي از دوستهاي صميميش (مذكر) بمونه.
خانم خونه بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه : ۱۵ تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده! ۵ تاي ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم خونه اونا پيش اوناست !!!

نتيجه اخلاقي: يادتون باشه كه مردها دوستهاي بهتري هستند!

بی بهانه

«هر کاری بهانه نمی خواد، خوشحال کردن یه نفر دقیقا وقتی بهانه ای نیست،اوج لذته.»

(از دوستم)


غبار

روی صندلی نشسته بود، روی صندلی زهوار در رفته ای که چوب پشتش رنگش پریده بود و پایه هاش ترک داشت و یه عمر روش غبار نشسته بود.

هوا سرد بود، هوایی که سوزشش سوزن داشت و  آسمونش صاف بود و ستاره هاش خاموش.

دستاش می لرزید، دستایی که باهاش یک عمر مردم رو سرگرم کرده بود. بچه ها رو خندونده بود.

چشماش خیس بود، چشمایی که یک عمر شادی مردم رو دیده بود. یک عمر لبخند بچه ها رو دیده بود.

قلبش آروم میزد، قلبی که همیشه برای انجام حرکاتش تند تند می زد. قلبی که با دیدن مردم قرمز تر می شد.

بدنش سرد بود، بدنی که حرکات یک دلقک رو به بهترین شکل در میاورد، نرم و آهسته، تند و فرز.

خاموش شد، خاموشی که مردم خاموش شدن، مردمی که لذت دیدن رو به لذت ندیدن ترجیح دادن.

صندلی

گوشه ای افتاده،

رنگ و روش رفته،

چوب پشتیش پوسته پوسته شده،

پایه هاش ترک خوردن و کفش رگه رگه شده،

با نشستن غبار بر روش صدای قریجش در میاد، یک عمر غبار روش نشسته.

برگی از دروس اخلاقی

من خيلي خوشحال بودم! من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم. والدينم خيلي کمکم کردند. دوستانم
خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود.
فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…! اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم.

يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي !
سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو …………….!
من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم.
اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم.
وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!
يهو با چهره نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!
پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي…! ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم و هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم به خانوادهء ما خوش اومدي !!!

نتيجه اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد !!!

Saint Peter’s Gate

صلابت و ترس. سیاهی و حقیقت. لرزش و اطمینان؛ این کلمات می تونن توصیف حس من از شنیدن این آهنگ باشند. از فهمیدن تک تک کلماتش. از لحظه لحظه موسیقیش. از اوج و فرودش.

راه به سوی...

راه به سوی...

دو سال پیش با این آهنگ آشنا شدم و می تونم بگم که واقعا روم تاثیر گذاشت.

از یک طرف معنای شعر و داستان سرایی شاعر که به زیباترین حالت ممکن انجام داده. توصیفات دقیق و زیبا و البته مطابق با ذهن انسان. به فکر واداشتن. شاید تا الان بیش از 500 باز گوش کردم این آهنگ رو اما همچنان باز هم تسخیر فضای وهم آلودش می شم.

از طرف دیگر موسیقی که انگار با شعر آمیخته شده، به توصیفات کمک می کنه. جایی که ترس رو نیاز داره، ترس رو القا می کنه و جایی که وحشت و صلابت و مجازات، آنها رو. جایی که باید مجازات بشه مجازات می کنه و جایی که آرامش و سپیدی، نور رو.

شاید دلیل این آمیختگی موسیقی و ترانه این باشد که هر دو را کریس دی برگ گفته و در نهایت خوانده. خواننده غربی که محبوب دنیا و به ویژه ما ایرانی هاست.
آهنگی که 10 سال پیش در سال 1999 در آلبوم Quiet Revolution عرضه شده.

صحبت کردن در مورد داستان آهنگ کاری از پیش نمی برد. بلکه باید آن را گوش کنید.
وجود این آهنگ بدون ترانه آن بدون فایده است. بخاطر همین متن شعر رو هم در ادامه مطلب آورده ام.

آهنگ را از اینجا می توانید دانلود کنید.

ادامهٔ مطلب »

سریال من: