پخابرات

می دونی، آدم گاهی شاخ در میاره. واقعا چرا می خواهید برید مغر فراری شید؟ هان؟ دو حالت داره دیگه: یا میشید دانشمند و یا اینکه مغزتون فقط بدرد کله پاچه می خوره (مخ می خواین چی کار؟!؟!). چه ربط داشت به حرفی که می خوام بگم؟ ربطش اینه که حیف نیست وطن به این زیبایی رو ول کنید برید غربت ظرف شویی؟ حیف این ارگان ها و سازمان ها نیست که می خواین برین اونور منظم مالیات پرداخت کنید و آخ هم نگید؟

دوستمون زنگ می زنه خونه، بعد از پاسخ گویی تلفن رو مثل همیشه می گذاریم سر جاش، بعد از 6-7 ساعت که کارمون به تلفن می خوره میبینیم ددم وای، چرا بوق نداره. فوت می کنیم و از پیریز در میاریم و می کنیم و تو پیریز و هرچی زور می زنیم می بینیم یوخ، بوق تعطیله. آخر شبی به چراغک مودم توجه کردن دیدم این که وصله، اما بوقه وصل نیست. نمی دونم چرا مخابرات بوق شده؟!

بوق

بوق

سه روز می گذره به امید اینکه طی دعا و استعانت طلبیدن از مظهر الهی و گوش کردن به سخنانی که «حتما توان خرید مرغ از 10 کیلو یه 13 کیلو میرسه» و تعجب کردن از اینکه ما امروز بوق-مون رو از دست دادیم فردا چی رو قراره از دست بدیم…به امید اینکه دچار معجزه بشیم و وصل بشه بوقمون اما نشد. ما هم بعد از سخنان تحریک آمیز که «مردم ما خوشون می فهمند… اقتصاد باید دست مردم باشد…رایانه رو بدیم خود مردم بهتر می دونن چجور خرج کنن» زنگ زدیم 17، خرابی تلفن، با کلاس و خیلی «مملکت دیجیتالی» ساعت 11 شب ایراد رو ایراد کردیم.

در خواب و بیداری غلط می زدیم فردای زنگ زدن (به 17) و داشتیم طرح دو ساعته اقتصادی برای پدر می ریختیم که آره اگر شما دوهزار تومن بیشتر بدید می تونم تو فلان کار رو کنم که باعث کاهش 15 تومن از هزینه های جاری سبد خانواده می شه، ناگه آیفون تصویری جیغ کشید، پدر زحمت کش و پاسخ گوی ما پاسخ گویی کردن. ما که داشتیم دنبال زیپ شلوار می گشتیم رو پامون پدر اومد بالا، کمی شاخ در آورده، رفت سمت تلفن، او را برداشت، یا دقت به او گوش کرد، با نهایت دیدم شاخ ها کامل شد. بوق داشتیم!!! پدر از بهت زدی به شگفت زدگی و کم کم از شگفت زدگی به بهت زدگی در نوسان بود که فرمان حمله داد که بپوش باید بریم مرکز مخابرات، من در شوک بودم که گفت توی راه توضیح می دم. ما هم که انگار شدیم Bad Boy and Bad Dad زیپ رو در پشت یافتیم.

بوووق

بوووق

در راه فهمیدیم که از مخابرات اومده بودن یه برگه دادن به پدر که اشکال از باکس تقسیم داخل ساختمان بوده و مشکلی از مخابرات نبوده و باید نگاهش کنید که درست بشه، دفعه بعد هم تکرار بشه از این اشکالات مخابرات یه دو تا تیپا می زنه بهمون. گفتم خوب پدر جان شما پایین درستش کردی اومدی بالا؟ گفت من خداحافظی کردم یه راست اومدم بالا دیدم تلفن وصله. من گفتم: «[بوق] این مخابرات. ای [بوق] این سیستم سازمانی، [بوق] بر بوق» (همون که مخابرات بوقمون رو قطع کنه).

پدر که جزئی از «مردم خودشون بلدن…» بودن رفتن مرکز مخابراتی زارت پلوی مدیر کل این چه بوقی بوده که ما رو بوق فرض کردین. مدیر هم که ماست کیسه می کنه و میگه چشم، حتما رسیدگی می کنم.

ما مردم ایران زمین بلدیم چجوری سیستمی که خودمون برای خودمون درست کردیم رو دور بزنیم و مردممون که می فهمن رو نفهم فرض کنیم. الحق که لیاقت ما همینه.

Advertisements

2 دیدگاه

  1. 10:10 said,

    دسامبر 2, 2009 در 23:48

    همه مون خوب از پس ِ هم بر میایم . (پست شما با آهنگ پت و مت زیباترم می شه)

  2. manizheh said,

    دسامبر 3, 2009 در 00:04

    به به سیاست ….
    D:


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: