میانه گی

راهی است پر پیچ و خم. گاهی سر بالایی گاهی سر پایینی. زانو ها خسته شده اند. نقشه تو کوله پشتی هست. قطب نما تو جیب کاپشن. یک طرف راه خاکیه یک طرف راه کوه، تو خاکی یا دیوار؟ یا خط وسط و مانورِ رو آسفالت؟ دستهام خالی نیست، سرده. کلاه دارم. هندزفری نیازی ندارم. گوش می کنم. پریشان قدم بر می دارم. آسمان رو نمی تونم ببینم. سرم سنگینی می کنه.
انگشتان ظریف رو بر روی کلاویه ها بیاد میارم. سبک می شم. تو دستام حسش می کنم، سرم رو بالا می کنم آسمون بارون می باره، کلاه رو بر می دارم. هوا عالیه، جون می ده از تو کوله زیر انداز رو در بیارم تو خاکی استراحتی یا به کوه تکیه ای… . آسمان ابری است، ابر های سبک. نسیم میاد، بوی خاک و سنگ داره.
خاک به گذشته خود، اونور راه نگاه می کنه. چقدر زمان. من نه سنگم نه خاک، گِلم. میانه هستم. پخته شدم. عمل آمده ام. تنها نیامده ام. به کنارم نگاه می کنم نایتینگل رو می بینم، می شنوم، حس می کنم، بو می کنم و مجددا غرق می شم.

Advertisements

۱ دیدگاه

  1. باران said,

    ژانویه 31, 2010 در 10:10

    شايد در پاييز طلايي گمشده اي…
    !


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: