سریال من: 2ساعت

پنجره دودی است، بجای سیاهی شب خودم رو زرد منعکس می کنه، بقل میلاد سبز دراز با کلاه ستاره ای نارنجی.
صدای کولر بالاسرم که مال طبقه اولی هاست توی سرم می چرخه.
مشتاق ندیدنم هست.
قانون نسبیتی وجود نداره، دو انتهای مثبت و منفی یک محور در به هم رسیده اند.
مثبت در منفی، منفی.

Advertisements

سریال من: دورنما

لحظه ای که کوه ها سیاه شده اند و چیزی جز سایه ازشون نمی بینی، اما آسمان آبی است، همان آبی آسمونی، تیره تر کمی. مرز بین کوه آسمان یک هاله سفید هست. افق، هنوز کمی نارنجیه، آخرین لحظه های وجود.
دیدن سایه استواری در پس ِ آرامش نهایی در آخرین لحظه های وجود.

هندسفری تو گوشم اما خاموش، شاید چون وقت اذانه.

وقتی آسمان داشت تاریک می شد، وقتی داشت سیاهی همه جا رو می گرفت، وقتی که داشت تهی جای قالب رو می گرفت، دو تا نور سبز همراه با یک نور آبی در بینشون خودشون رو نشون دادن.

وارد شدم.

تعلقات.

جفت زانو هام درد می کنه.

آمد

شب ِ میلاد ِ حضرت ِ عشق آخرسر آمد.