سریال من: دورنما

لحظه ای که کوه ها سیاه شده اند و چیزی جز سایه ازشون نمی بینی، اما آسمان آبی است، همان آبی آسمونی، تیره تر کمی. مرز بین کوه آسمان یک هاله سفید هست. افق، هنوز کمی نارنجیه، آخرین لحظه های وجود.
دیدن سایه استواری در پس ِ آرامش نهایی در آخرین لحظه های وجود.

هندسفری تو گوشم اما خاموش، شاید چون وقت اذانه.

وقتی آسمان داشت تاریک می شد، وقتی داشت سیاهی همه جا رو می گرفت، وقتی که داشت تهی جای قالب رو می گرفت، دو تا نور سبز همراه با یک نور آبی در بینشون خودشون رو نشون دادن.

وارد شدم.

تعلقات.

جفت زانو هام درد می کنه.

Advertisements

۱ دیدگاه

  1. manizheh said,

    آوریل 22, 2010 در 16:13

    عجب تشبیهی 😀
    چه عجب که بالاخره UP کردید


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: