سریال من: پهنه زندگی

یکی از استادان زبانم می گفت عاشق این هست که همه چیز تکراری باشه، یعنی هیچ تغییری توی زندگیش نداشته باشه. هر شنبه و چهارشنبه بره فلان مردسه و یکشنبه و سه شنبه بیاد موسسه و دوشنبه و پنجشنبه هم بره دانشگاه درس بده. ترم بعد هم برنامه اش هیچ تغییری نکنه. همیشه یک شنبه ها 9 شب خونه باشه و یه راست بره تو تخت خواب، شنبه ها هم ساعت 5 تا 8 فقط فیلم ببینه و آخر شبش هم فوتبال و بعدش هم یه فیلم ببینه و بعدشم خواب و روز بعدش هم… .
نمی خوام بگم مثل ارتشی ها همه چیزش منظم و سر ساعته، می خوام بگم که عاشق تکرار بود، بدون تغییر، ثابت بودن زمان. آدم جالبی بود. 5 ترم آخر باهاش یک بند کلاس داشتیم، کار ما شده بود فقط فیلم دیدن، لپ تاپ میاوردیم و 2تا باند کوچیک و یه سه راهی، یکی هم می رفت دلستر و چیپس می خرید یا یکی از بچه ها که پدرش صاحب رستوران بود (ازون گنده هاش، اول صاحب رستوران نایب وزرا بود بعدش فروخت طبقه بالا رو فست فودی کرد) 7تا ساندویچ می گرفت و دور هم فیلم می دیدم (فکر می کردم خیلی بیخودیه و دارم وقتم رو تلف می کنم، اما یک سال بعد فهمیدم جدا به شنوایی ِ زبانم (Listening) کمک کرده).

آره تکراری، اما من اینجوری نیستم، شاید جوون اینجوریه، شاید استاد ما جوونی هاش رو کرده بوده و حالا تکرار می خواسته. ما الان با بچه ها ی تا کار بزرگ انجام دادیم، تا قبلش می گفتم دیگه نمی خوام و این کار تموم بشه دیگه خبری نیست. اما دقیقا صبح بعد یه کار خیلی گنده تر زد بسرم و به دوستمم که گفتم اونم گفت شدیدا پایه هست. شاید هنوز داغم.
اما نه، از داغی نیست، 3 ساله پشت هم همه بچه ها باهم داریم برنامه های مختلف اجرا می کنیم. می زنیم تو سر هم و می خندیم. جوونی می کنیم. باید جوون بمونیم.

پی نوشت: نمی دونم زحمت هایی که این بچه ها کشیدن رو چطوری جبران کنم. تابستون بفکر یه کاریی هستیم اما برای بعضی هاشون باز هم کمتر. آدم غرق مرام و مردونگیشون میشه.

خرداد 1389

Advertisements