شادی رنگ ها

شادی رنگ ها

شادی رنگ ها

88/8/8

عکس رو به یاد 77/7/7  گذاشتم، به یاد عمق بچگی هام،

به یاد فه فه و امیرحسین مدرس، به یاد «دیم رخ»،
به یاد شادی ها

همچنین این عید عزیز

پاییزهایم

دوباره آمد.

پارک پاییزیمون، 2 سال پیش

پارک پاییزیمون، 2 سال پیش

دوباره پاییز آمد. از خواب تابستانی باید پاشم. روح و زندگی دمیده شده. رنگ ها زنده شده اند. هوا جریان پیدا کرده. ابر ها پدیدار گشته اند. در ختان لباس عوض کرد اند. زمین با طراوت گشته. همه سرزنده شده اند.

خاطرات زنده می شوند. پاییز کارخانه خاطره سازیه. پاییز از 16 سال پیش برام مفهوم پیدا کرد. پاییز، ساعت 7 صبح، زمین خیس، برگ های رنگارنگ، آسمون نیمه ابری، خورشید در حال طلوع، بوی نم بارون مخلوط با خاک و عطر برگ های چنار و کاج های سوزنی هوش از هر انسانی می برد.

مدرسه، بچه ها، حیاط، «از جلو نظام»، هر و کر «حول ندید همدیگر رو»، پله ها، راهروها، کلاس، صدای قیژ قیژ نیمکت ها، «برپا» همه خواب آلود. صدای فین یکی بدش قهقهه بچه ها، «آقا آقا آقا آقا»، «بسه دیگه حرف نزنین»، صدای زنگ، تکرار، صدای زنگ، تا میدون رو با بچه ها اومدن، خندیدن، بازی با یه شیشه نوشابه یا درش، خداحافظی، اتوبوس، فشار، پیاده از سره کوچه، احوال پرسی با تک تک درختای کوچه، یه دست کشیدن به سر «نازی» و دو دقیقه باهاش بازی کردن و آخر خونه.

پاییز و دوست پیدا کردن، دوست شدن، دوست موندن، دوست … داشتن.

به نام خداوند پاییزی.