فقر

ميخواهم بگويم ……
فقر همه جا سر ميكشد …….
فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني هم نيست ……

درخت خشکیده تفکر

درخت خشکیده تفکر

فقر ، چيزي را » نداشتن » است ، ولي ، آن چيز پول نيست ….. طلا و غذا نيست …….
فقر ، همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ……
فقر ، تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ……
فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند …..
فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود …..
فقر ، همه جا سر ميكشد ……..

فقر ، شب را » بي غذا » سر كردن نيست ..
فقر ، روز را » بي انديشه» سر كردن است

دکتر شریعتی

Advertisements

پاییزانه

امروز اول مهر بود. امروز هوا پر خاطره شده بود. امروز اول صبح خیابونا طعم لُکه دویدن بچه ها رو چشید.
امروز شروع دمیدن رنگ های خلقت در روح جاری در رگِ جلوه بود.
امروز بوی پاییز می داد؛ نوید رقص نگاه در طبیعت.

رنگارنگی پاییز یعنی رنگارنگی تو

رنگارنگی پاییز یعنی رنگارنگی تو

امروز من هم بطور شگفت انگیزی برای 17 امین سال، اول مهر راهی کلاس درس بودم.
اما نه کلاسی که تو این 16 سال دیدم. پر هستم از انتقال، از امید.

امروز چقدر زیبا بود.
… و فردا چقدر زیبا تر خواهد بود… وقتی می دونی که این نقاش خسته نمی شه از نقاشی کردن.
پس شما هم قلم رو بدست بگیرید، رنگ کنید لوح پاک آینده را.
تا الان هرچه کشیدید، مال قبل بوده است. اگر چند ثانیه هم وقت دارید بکشیدش، زیبا، پر از رنگ، مثل پاییز. وای بحال اینکه 10 سال هم وفت داشته باشید، و وای وای به حال اینکه 20 یا 30 سال یا … وقت داشته باشید.
رنگ کنید همانطور که رنگت کرد. هیچ وقت نقصی نداری. تو پاییز که نگاه می کنی هر رنگ جایگاه خودش رو داره، حتی اگر به چشم نیاد. اما بی هدف نیست. بودنش کامل می کنه. پس بدون «بیهوده نیستی».

رنگ کن آینده ات را، هر چند کوتاه، که خود عبادتی است چون نماز، زیرا که دانسته ای قدر آینده ات را.

یک لیوان محبت، یک عمر قدردانی

در زمانهای قدیم پسرک فقیری در شهری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر خجالت زده و دستپاچه شد و بجای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد!
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.
پسر با دقت و آهستگی شیر را سر کشید و پس از تشکر گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » دختر پاسخ داد: «چیزی نباید بپردازی، مادرم به ما آموخته که نیکی ما به دیگران ازائی ندارد»پسرک گفت: «پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»

سالهای سال از این ماجرا گذشت تا اینکه آن دختر جوان که حالا برای خودش خانمی شده بود به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر دیگری فرستادند تا در بیمارستانی مجهز، متخصصین بهتری نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد. لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن بیمارش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت.
سپس به اطاق مشاوره بازگشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.

دکتر هوارد کلی - Dr. Howard Kelly

از آن روز به بعد آن زن بیمار را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی از آن دکتر کلی و تیم بزشکی بیمارستانش گردید.

آخرین روز بستری شدن زن جوان در بیمارستان بود. به درخواست دکتر صورتحساب پرداخت هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد. آن پزشک گوشه صورتحساب چند کلمه ای نوشت و آنرا درون پاکتی گذاشت و برای آن زن جوان ارسال نمود.
زن جوان از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد. چیزی توجه اش را جلب کرد. چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته آنرا زیر لب خواند : «بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است» امضاء. دکتر هوارد کلی

اشک شوق در چشمان دختر حلقه زد و با خدای خود نجوا کرد: «خدایا ممنونم از تو، که عشقت در پهنه قلب ها و دست های گسترده شده است».

—————————————————-

این داستان، یک داستان معروف است که در جاهای مختلفی نقل شده است. اما صرفا نقل آن (تاریخ نگاری نقلی) به معنای حقیقی بودن واقعه نیست. بلکه باید در گذشته دقیق شد و آن را تحلیل کرد سپسدر تاریخ نگاشت (تاریخ تحلیلی).
این داستان را به یک صورت دیگر که مردی از یک مزرعه دار طلب آب کرده بود و در ازای آن شیر گرفت خوانده بودم. بخاطر همین حس شک در من شکفت و سرچی کردم و به مطالب این سایت رسیدم. خلاصه ای از آن را برای شما نیز نقل می کنم تا با حقیقت ماجرا آشنا شوید.

داستان «یک لیوان شیر» واقعیت دارد و باطنا داستان زیبایی است. اتفاقی که برای دکتر هوارد کلی (Howard Kelly 1858-1943) پیش آمده. اما با توجه به گذشته او و دست نوشته ها و عادت هایش از منطق به دور است و به این نتیجه خواهیم رسید که در نقل داستان اغراق شده است.

دکتر کلی از خانواده مستمندی نبوده و از نظر مالی کمبوده نداشته است که بخواهد برای گذراندن زندگی و خرج تحصیلاتش کار کند (او اولین درآمدش را در سن 22 سالگی بدست آورد، آنهم از طریق نامه رسانی) بخاطر همین اساس داستان مشکل دارد.

دکتر هوارد کلی، متخصص زنان - Dr. Howard Kelly, Gynecology

دکتر هوارد کلی، متخصص زنان - Dr. Howard Kelly, Gynecology

اما اصل ماجرا از این قرار است که دکتر کلی عادت به پیاده روی های طولانی داشته و یکی از تفریحات او محسوب می شده است، علاقه خاصی نیز به مطالعه حیوانات در محیط خودشان نیز داشته. و معمولا در تفکر و سیر درونی خود این مدت پیاده روی را می گذراند. در یکی از این روزها که او بسیار سرگرم تفکرات خود بود زمان را فراموش می کند و مسافت طولانی را می پیماید، تشنگی او را وادار می کند که به خانه مزرعه داری برود و طلب یک لیوان آب خنک کند. دخترکی در می گشاید و به جای یک لیوان آب خنک به دکتر یک لیوان شیر می دهد.
سال ها بعد دخترک که بزرگ شده بود به عنوان بیمار به دکتر کلی (بطور اتفاقی و در حالی که اصلا او را نمی شناخته) به او مراجعه می کند و البته نه بخاطر اینکه در حال مرگ بوده و یا شرایط خاص و ویژه ای داشته.

این را هم باید در نظر داشت دکتر کلی برای هر 3 نفر از 4 بیمار خود قبض ها را پیشاپیش پرداخت می کرده است (دکتر کلی هزینه ویزیت و درمان بسیار زیادی داشت که آن ها را از کسانی که توانایی پرداخت داشتند می گرفت و در عوض از بیمارانی که توانایی مالی نداشتند پولی نمی گرفت و حتی کل هزینه درمان آنها را هم می پرداخت و اگر باز هم نیازی بود پرستار خصوصی برای طول درمان بیمار در منزل می فرستاد و تمام هرینه ها رو خود بر عهده می گرفت. در کل می توان گفت دکتر کلی از 75% بیمارن خود هزینه ای نمی گرفت).

 

برای آشنایی بیشتر با زندگی دکتر هوارد کلی (از اولین متخصص زنان) می توانید به بیوگرافی که او نوشته اودری دیویس مراجعه کنید.
بیوگرافی اجمالی او را می توانید در سایت داشگاه پنیسیلوانیا بخوانید.

 

نیکی کردن از صفات درونی انسان هاست. دکتر کلی هم نمونه ای از آدم های خوب تاریخ بشریت است. لازم نیست مثل پیامبران و بزرگان دین باشید، دکتر کلی هم آدم کوچکی نیست. همانطور که آن دخترک، دختر کوچکی نبود.

حکمت

پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!

روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه!

هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پی مرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت!

پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ فردای آن روز پسر پیرمرد در میان اسب های وحشی، زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند: عجب شانس بدی! وکشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ وچند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: خب معلومه که از بد شانسیه تو بوده پیرمرد کودن!

چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام، معاف شد.

همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که…؟

برگی از دروس اخلاقی

يه مرد ۸۰ ساله ميره براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده: هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه نظرت چيه دكتر؟!
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده.. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل! همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!!!
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!
دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا منظور منم همين بود !!!

نتيجه اخلاقي: هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي نتيجه كار خودته ادعا نداشته نباش.

برگی از دروس اخلاقی

يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشته كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم!
زن از خوشحالي پريد بالا و گفت: چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد!

حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه.
مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: اين خيلي رمانتيكه ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد! بنابراين خيلي متاسفم عزيزم آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند.
ولي آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه.
فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد 90 سالش شد !!!

نتيجه اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولي فرشته ها زن هستند !!!

برگی از دروس اخلاقی

توي اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتي همه آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روي يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن. مردي كه نزديك موبايل نشسته بود دكمه اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع مي كنه به صحبت. بقيه آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن:

مرد: الو؟
صداي زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز
توي كلوپ هستي؟
مرد: آره !
زن: من توي فروشگاه بزرگ هستم
اينجا يه كت چرمي خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره! اشكالي نداره اگه بخرمش؟
مرد : نه. اگه اونقدر دوستش داري اشكالي نداره!
زن: من يه سري هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهاي جديد ۲۰۰۶ رو ديدم. يكيشون خيلي قشنگ بود قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود !
مرد: باشه. ولي با اين قيمت سعي كن ماشين رو با تمام امكانات جانبي بخري !
زن: عاليه. اوه يه چيز ديگه اون خونه اي رو كه قبلا ميخواستيم بخريم دوباره توي بنگاه گذاشتن براي فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره
مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولي سعي كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندي !!!
زن: خيلي خوبه. بعدا مي بينمت عزيزم. خداحافظ
مرد: خداحافظ

بعدش مرد يه نگاهي به آقايوني كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسي نميدونه كه اين موبايل مال كيه ؟!

نتيجه اخلاقي: هيچوقت موبايلتونو جايي جا نذارين !!!

برگی از دروس اخلاقی

چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن. بعد از مدتي يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون :

اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس و اونقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد !

دومي: جالبه. پسر من هم مايه افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دوره خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميميترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد !!!

سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده … اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد!

هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟! سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟
چهارمي گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه!
سه تاي ديگه گفتند: اوه مايه خجالته چه افتضاحي !!!
دوست چهارم گفت: نه! من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقا همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي 3000 متري هديه گرفت !!!

نتيجه اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن !!!

به آرامی

به آرامی آغاز به مردن میكنی، اگر سفر نكنی، اگر كتابی نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، اگر از خودت قدردانی نكنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی، زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی، وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی، اگر برده‏ی عادات خود شوی، اگر همیشه از یك راه تكراری بروی، اگر روزمرّگی را تغییر ندهی، اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی، یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‏كنی، اگر از شور و حرارت، از احساسات سركش، و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامیدارند و ضربان قلبت را تندتر میكنند دوری كنی…

تو به آرامی آغاز به مردن میكنی، اگر هنگامی كه با شغلت‌ یا عشقت شاد نیستی آن را عوض نكنی، اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی، اگر ورای رؤیاها نروی، اگر به خودت اجازه ندهی كه حداقل یك بار در تمام زندگی‏ات ورای مصلحت‌ اندیشی بروی…

امروز زندگی را آغاز كن! امروز مخاطره كن! امروز كاری كن! نگذار كه به آرامی بمیری! شادی را فراموش نکن!

پابلو نرودا
ترجمه ی استاد احمد شاملو

برگی از دروس اخلاقی

يه شب خانم خونه به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه! صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكي از دوستهاي صميميش (مونث) بمونه.
شوهر بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن!

يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبورشده خونه يكي از دوستهاي صميميش (مذكر) بمونه.
خانم خونه بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه : ۱۵ تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده! ۵ تاي ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم خونه اونا پيش اوناست !!!

نتيجه اخلاقي: يادتون باشه كه مردها دوستهاي بهتري هستند!

« Older entries