فلسفه دوستی

چندی است که حسابی دلی پر از نوشته دارم، حتی تو ذهنم ادیتشون هم کردم اما نمی دونم چرا دوست ندارم اینجا منتشرشون کنم. فکر می کنم جای خیلی بزرگتر از این وبلاگ بزرگ باید خوانده بشه.

  • جالبه در باره چیز های اساسی هم هست. اولینش هم «دوستی» هست که راحت یه 3-4 ماهی دارم حلاجیش می کنم.
  • موضوع بعدی که دقیقا میاد جلو شخصیت خودم هست. یا ایراد اینور یا اونور دیگه. اول باید دید اینور چه خبره.
  • موضوع سوم در باره همین وبلاگ خوش فرم و خوش مطلب هست. احساس شدید می کنم بر ارتقائش و شناسنامه دار کردنش. این جدی جدی زمان می بره. این وبلاگ به اینجا رسیده یه 2 سال طول کشید تا سیستمش به دلم نشسته. وای به حال یه چیز رسمی.
  • موضوع مهم دیگر هم موسیقی های پیشنهادی هست که از مرز 150-200 آهنگ گذشته اما نمی دونم چرا دلم نمیاد بگمشون. واقعا چرا؟
  • موضوع مهم آخری که تو ذهنم هست یه کلمه هست: «عکس» به معنای عکاسی و اینها. پر از عکسم.

از این موضوع ها بسیار هست.
حسابی سرگردون و شیدا شده ایم.

Advertisements

سریال من: درگیری

– نفر اول: به نظر من آدم باید صبح زود بلند بشه، می تونه کل روزش رو بسازه.
– من: دقیقا! کاملا موافقم!
– نفر دوم: اما من فکر می کنم شب یعنی زندگی، آدم باید شب بیدار بمونه.
– من: با این نظر هم کاملا موافقم!
– نفر اول و دوم: !!!
– من: خوب من هر دو رو دوست دارم و همزمان می خواهمشون.

سریال من: سلام دنیای سایبری

اشکم درومد.

1 ماه هست دارم امتحان می دم.

تو این مدت همه چیز رنگ و بو گرفته بود. دلم تاپ تاپ می کرد برای اینکه برم عکس هام رو تگ گذاری کنم.
بشینم فیلم ببینم.
برم پست بزنم.
برم فیس بوک.
برم کتاب بخونم.

چند ساعتی هست که آخرین امتحان این ترم رو دادم.

همه حس ها هست.

می دونم فردا هیچ کدومشون نیست.

برم دیگه.
فعلا خداحافظ دنیای سایبری

سریال من: پهنه زندگی

یکی از استادان زبانم می گفت عاشق این هست که همه چیز تکراری باشه، یعنی هیچ تغییری توی زندگیش نداشته باشه. هر شنبه و چهارشنبه بره فلان مردسه و یکشنبه و سه شنبه بیاد موسسه و دوشنبه و پنجشنبه هم بره دانشگاه درس بده. ترم بعد هم برنامه اش هیچ تغییری نکنه. همیشه یک شنبه ها 9 شب خونه باشه و یه راست بره تو تخت خواب، شنبه ها هم ساعت 5 تا 8 فقط فیلم ببینه و آخر شبش هم فوتبال و بعدش هم یه فیلم ببینه و بعدشم خواب و روز بعدش هم… .
نمی خوام بگم مثل ارتشی ها همه چیزش منظم و سر ساعته، می خوام بگم که عاشق تکرار بود، بدون تغییر، ثابت بودن زمان. آدم جالبی بود. 5 ترم آخر باهاش یک بند کلاس داشتیم، کار ما شده بود فقط فیلم دیدن، لپ تاپ میاوردیم و 2تا باند کوچیک و یه سه راهی، یکی هم می رفت دلستر و چیپس می خرید یا یکی از بچه ها که پدرش صاحب رستوران بود (ازون گنده هاش، اول صاحب رستوران نایب وزرا بود بعدش فروخت طبقه بالا رو فست فودی کرد) 7تا ساندویچ می گرفت و دور هم فیلم می دیدم (فکر می کردم خیلی بیخودیه و دارم وقتم رو تلف می کنم، اما یک سال بعد فهمیدم جدا به شنوایی ِ زبانم (Listening) کمک کرده).

آره تکراری، اما من اینجوری نیستم، شاید جوون اینجوریه، شاید استاد ما جوونی هاش رو کرده بوده و حالا تکرار می خواسته. ما الان با بچه ها ی تا کار بزرگ انجام دادیم، تا قبلش می گفتم دیگه نمی خوام و این کار تموم بشه دیگه خبری نیست. اما دقیقا صبح بعد یه کار خیلی گنده تر زد بسرم و به دوستمم که گفتم اونم گفت شدیدا پایه هست. شاید هنوز داغم.
اما نه، از داغی نیست، 3 ساله پشت هم همه بچه ها باهم داریم برنامه های مختلف اجرا می کنیم. می زنیم تو سر هم و می خندیم. جوونی می کنیم. باید جوون بمونیم.

پی نوشت: نمی دونم زحمت هایی که این بچه ها کشیدن رو چطوری جبران کنم. تابستون بفکر یه کاریی هستیم اما برای بعضی هاشون باز هم کمتر. آدم غرق مرام و مردونگیشون میشه.

خرداد 1389

سریال من: دورنما

لحظه ای که کوه ها سیاه شده اند و چیزی جز سایه ازشون نمی بینی، اما آسمان آبی است، همان آبی آسمونی، تیره تر کمی. مرز بین کوه آسمان یک هاله سفید هست. افق، هنوز کمی نارنجیه، آخرین لحظه های وجود.
دیدن سایه استواری در پس ِ آرامش نهایی در آخرین لحظه های وجود.

هندسفری تو گوشم اما خاموش، شاید چون وقت اذانه.

وقتی آسمان داشت تاریک می شد، وقتی داشت سیاهی همه جا رو می گرفت، وقتی که داشت تهی جای قالب رو می گرفت، دو تا نور سبز همراه با یک نور آبی در بینشون خودشون رو نشون دادن.

وارد شدم.

تعلقات.

جفت زانو هام درد می کنه.

سریال من: تجدّد

پنجره باز ، نسیم پرده رو تکون میده. به افق شهر نگاه می کنم.
دوباره تکرار شدم. حس بی انتهای سرشاری.
بوی خاک، نم بارون، آسمون آبی.
کتاب باز، بازی کلمات. کتاب قرمز بلند، استاتیک. درس عشق.

برگردوند من رو. ممنونم ازت.
میدونم کنارمی.

سریال من: دوباره

دیدم فایده نداره بشینم نگاهش کنم، از اول شروع کردم، از اول شروع کردم به دوره کردن مراحل. آروم آروم دارم می رسم به همون مرحله سخته که ایندفعه بلدم ازش بگذرم. از ساعت 5 بعد از ظهر امروز دوباره شروع کردم.

سریال من: باختم

یه بازی ساده بود رو کامپوتر یه ماه بود به هر ضرب و زوری بود بازیش می کردم. رسیده بودم به آخراش. خیلی سخت شده بود. خیلی خواستم که بتونم ادامه بدم، اما نشد. باختم. امروز ظهر ساعت 2 باختم.

سریال من:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سریال من: دیدن و نفهمیدن

می بینم نا مفهومی را؛
می فـهمم پیچیدگی را؛
جلوی روم نشسته، نگاه می کنه، لبخندش همیشه همراهش هست.

نمی بینم منظور را؛
نمی فهمم شک را؛
جلوی روم نشسته، نگاه نمیکنه، حرف میزنه.

« Older entries