انرجی و ترازوی نیرو

باور کنید هفته گذشته چند بار بعد از افطار برقمون رفت. من که دارم پول جمع می کنم برای خریدن یه لب تاپ در مواقع بی برقی. یه باتری یدکی هم برای موبایلم گرفتم که همیشه پر شارژه.
رفتیم 4 تا باتری تریلی هم برای یخچال و کولر گرفتیم که از گشنگی و گرما نمیریم. یه کشو باطری قلمی و نیم قلمی گرفتم برای چراغ قوه. فردا هم قرار شده بریم چندین چراغ نفتی یه منبع برای نفت بگیریم.
از الان برای زمستون برنامه ریزی کردیم، اگر بجنبیم و از هفته بعد هیزم جمع کنیم برای کل زمستون آتیشمون برقراره. گاز هم که نخواهیم داشت، کنسرو لوبیا با دایمیتکون داریم ذخیره می کنیم.

لامپ های کم مصرفمون که می دونیم بی مصرف خواهند بود رو گذاشتیم برای حراجی، هرچی باشه یه گوشه از خرج رو می گیره.
قید سریال ها رو هم که از بیخ زدیم، چون هم برق نداریم هم اینکه اگر داشتیم بیشتر از قبل یخ می زدیم با این سریال ها، چون گاز رو می دونم که نداریم. فقط در یک صورت کنترل به دست خواهیم شد، اون هم زمانی که سریال افسانه ای اونهم از نوع کره ای ساخت و پخش بشه. فکر کنم داستان این سریال اینجوری باشه که کره ای ها فوتبال رو اختراع می کنن و بین امپراطوری خواهر دور و خواهر میانه، که تو میانه، یروو (اسمش عجیب شبیه تسو انتخاب شده، البته تو پایین و بالا بودن دو نقطه میشه تامل کرد)، پدره رو داره کم کم میزاره کنار و تارو رو میزاره رئیس ورزششون. القصه بین تیم های فوتبال امپراطوری بزن بزن میشه و نینجا و جادوگر می فرستن واسه هم. آخرسر می رن دنبال راز ساختن کفش هسته ای و شرت فولادی. بعدش هم هی بکش بکش می شه. «بکش» رو می تونید هم با کسره و هم با ضمه تلفظ کنید.
این ایده، حالا می خواین بسازین جان آقا (منظورم امپراطوره ها) اسم منو نزنین تو فیلم.

خوب خدا رو شکر که حداقل انرژی هسته ای رو داریم، از الان من رفتم تو کارش، همینجوری دارم ذخیره می کنیم. هرچی مرکبات و هندونه و طالبی داریم ذخیره می کنیم (چشم، هولو رو هم فراموش نمی کنیم). البته بلد نیستیم استفاده کنیم، اما یه بچه 5 ساله داره این همسایمون مامانش می گه یه کارایی با هسته می کنه.

طرحی از دوست خوبم، آیدین ارجمندی

طرحی از دوست خوبم، آیدین ارجمندی

باید حواسمون به نـیـرو و زور و فشـار باشه که یوهو زیاد نشه که مثل تـوپ فـوتـبـال بترکیم یا … (فکر می کنم توپ بسکتبال بخاطر پوست کلفتشه که سولاخ نمی شه).

پی نوشت:

(همشهری جوان)
با توجه به اینکه انسان باید از اشتباهات قبلی خود درس بگیرد و تجربیات گذشته را چراغی فراروی آینده بنماید، پیشاپیش توصیه های زیر را خدمت وزیر آینده نیرو تقدیم می داریم:

الف) با توجه به سابقه ایشان در دیدن اسماعیل مطر در حال لایی زدن به نامجو مطلبق برای محکم کاری به استحضار می رسانیم که آن کسی که لامپ برق را اختراع کرد، توماس ادیسون می باشد نه الکساندر گراهام بل. گراهام بل مخترع تلفن است که برای اولین بار در گوشی اش گفت: «آقای واتسون، لطفا تشریف بیارید بالا».

ب) با توجه به سیاست دولت در نقدی کردن یارانه ها و رساندن بهای کلیه کالاهای مصرفی از جمله آب و برق از قیمت سوبسیدی به قیمت واقعی و «آزاد» خود، تاکید بر آزاد سازی در وزارت نیرو جزو امهات امور می باشد.

ج) نظر به اینکه مهندس علی آبادی قبل از جام جهانی آلمان از دادکان خواسته بود ارنج اصلی تیم ملی را با ترکیبی از شش لژیونر و شش بازیکن داخلی (مجموعا 12 نفر) بچیند، لذا مقتضی است ایشان قبل از حضور در جلسه راس اعتماد مجلس، قبلا در یک دوره کلاس فشرده آموزشی مبانی برق حاضر شده و با روابط پایه و کلاسیکی نظیر V=RI، قانون فاراده، قوانین ماکسول و … آشنا شوند. انتظار می رود در پایان دوره، مهندس علی آبادی بداند ولت، آمپر و اهم چه کمیت هایی می باشند.

د) با توجه به اینکه نتایج کاروان ورزشی ما در المپیک از دید مهندس «شکسته» قلمداد نشدند، پیش بینی می شود روزانه دو تا چهار ساعت خاموشی در دوران ایشان امر عادی باشد.

چی شده؟!

» راستش من اولش یک آدم سر به زیری بودم. کاری به سیاست و اینجور چیزا نداشتم. اما یکروز یکی از عوامل استکبار جهانی که فکر کنم جاسوس صهیونیسم هم بود و از قیافه‌اش معلوم بود میخواهد انقلاب مخملی راه بیاندازد به من چشمک زد و گفت: بیا بریم بادکنک سبز بخریم و هوا کنیم! من راستش اولش خیلی از این حرفش خجالت کشیدم. مخصوصاْ از قسمت آخر حرفش. از طرفی هم نمیخواستم تحت تاثیر القائات عوامل خودفروخته بیگانه قرار بگیرم ولی تا به خودم آمدم٬ شیطان کار خودشو کرده بود و من را از راه راست منحرف. این شد که رفتم از بقالی سرکوچه مان یک بسته بادکنک خریدم و ناآگاهانه در مسیر اهداف شیطانی دشمن قرار گرفتم.

ما برای خرید بادکنک مستقیماْ از کاخ سفید دستور میگرفتیم. چند بار اوباما با من تماس گرفت و گفت ما از شما حمایت میکنیم بشرطی که بادکنک‌ها را خوب فوت کنید و نخ آنرا محکم ببندید که هوای داخل آن زود خالی نشود (البته هنوز اثرات فوتهای پی در پی و محکم هم در من مشهودهست وو به هیچ وجه اینها جای شکنجه برادران بازجوی عزیزمان نیست. هرگونه خبر احتمالی شکنجه را به شدت تکذیب میکنم) قرار بود پول بادکنک ها را برویم از سفارت انگلیس بگیریم ولی بعدا به ما خبر رسید که پول خرد ندارند و قرار شد بجای پول آن به ما ویزای اقامت بدهند که یا برویم لوس آنجلس و یا برویم زیمبابوه که تازه عضو اتحادیه اروپا شده.»

جاری

جاری

«به خدا من تقصیر نداشتم. دست خودم نبود. تو تلویزیون خودم دیدم که مرد اخبارگو میگفت یک عده عوامل خارجی جوانان را تحریک میکنند. خب من هم جوونم. دل دارم خیلی وقت بود تحریک نشده بودم. آنهم توسط عوامل خارجی. تا آن موقع فقط توی اینترنت توسط چندتا عکس عامل اجنبی یک کم تحریک شده بودم. به خدا از روی کنجکاوی می آمدم تو خیابان. دوست داشتم از نزدیک ببینم این عوامل خارجی چطور مردم را تحریک میکنند.


من در همین‌جا از ملت بزرگ ایران و همچنین مقام عظما عذرخواهی میکنم که اینچنین به دام بیگانگان افتادم و آماده‌ام به تلافی اعمال گذشته‌ام صدها بادکنک بچه‌ها را توی پارک با سرسوزن یواشکی بترکانم. از دیگر کارهای ناشایستی که من مرتکب شدم٬ رفتن به تظاهرات بود. در روز تظاهرات عده‌ای از اشرار و اغتشاشگرها که بیشترشان خانم‌های خوشگل و جوانان با سر و وضع مرتب بودند و از قیافه‌شان معلوم بود برای بی‌بی سی و رادیو امریکا کار میکنند شعار هایی علیه نظام مقدس میدادند و سرود مستهجن «یار دبستانی من» را میخواندند که من خوشبختانه با آنها همکاری نکردم و فقط الکی دهانم را باز و بسته میکردم. من خودم شاهدم که در خلال تظاهرات و راهپیمایی‌ها برادران نیروی انتظامی و لباس شخصی‌ها هیچگونه سلاح سرد و گرمی همراه نداشتند بلکه این تظاهرکنندگان بودند که با باتوم و گاز اشک آور سعی میکردند به نظام ضربه بزنند. من خودم یکبار دیدم یکی از همین اشرار که میخواست با من اغتشاش بکند یک اسلحه را داد به من و گفت بیا منو بکش. گفتم نه نمیشه. اصرار کرد که جون من بکش! تعارف نکن بکش دیگه! راستش من هم نخواستم رویش را زمین بیاندازم اسلحه را گرفتم که او را بکشم ولی خوشبختانه توسط برادران سپاه دستگیر شدم و به اینجا آورده شدم.

اکنون از همه برادران جان برکفی که در دستگیری حقیر شرکت داشتند اعم از برادران بسیج٬ سپاهِ …٬ سپاهِ … وسایرین لباس شخصی ها و لباس فرمی ها استدعا میکنم حالا که اعتراف کردم بگذارند بروم بیرون. کار دارم. فردا تظاهرات است.«

منبع: اعترافات تکان دهنده او


نمی دونم چرا از انتخابات به بعد امام زمان رو بیشتر از همیشه حس می کنم!!!

شاهِ دزد

خوب من تو این هفته ای که گذشت حسابی سرم شلوغ بود. یه سفر به کرمان داشتم که تجربیات خیلی جالبی بدست آوردم. خیلی مطلب دارم که بنویسم اما کجاست وقت نوشتنش. حالا که فرصا هست اون مطلبی رو که بیشتر از همه برام جالب بوده می نویسم.

ما در یک جلسه ای که یکی از اعضای نیمه بلند پایه کشوری بود حضور داشتیم که مطالب بسیار زیبایی رو در باره توسعه کشور بعد از انقلاب و مخصوصا دولت نهم شنیدیم. جالبترین سخن این بود که:

» بعد از انقلاب جمهوری اسلامی ایران فلان قدر پورت تلفن همراه به مناطق نا محروم اختصاص داده »

ما هم انگشت به دهان ماندیم که عجب شاه دزد و خائنی داشتیم که این امکانات را قبل از انقلاب به ما نداده. به گفته یکی از بچه ها که به مناطق جنوب کرمان رفته بود فرماندار آنجا از توسعه اینترنت در مناطق محروم نسبت به قبل از انقلاب صحبت می کرد. واقعا چه شاه بدذاتی داشتیم که 30 سال پیش به ما، ما که هیچی، به مناطق محروم ما موبایل و اینترنت نداده.

بنظر شما کدام نموردار واقعی تر است؟

بنظر شما کدام نموردار واقعی تر است؟

در طول زمان رفتن به این استان زیبا، پک هایی به ما داده می شد، یکی از این پک ها شامل برگه هایی بود به تعداد استان های کشور. در این برگه ها پیشرفت های صورت گرفته از سال 57 تا 87 را نوشته بود. برای مثال در سال 57 در استان کرمان 300 مدرسه داشته ایم و در حال حاضر 1300 مدرسه. عجب پیشرفتی.

نکته مورد نظر در کلمه «نسبت» که در پاراگراف قبلی بولد شده نهفته است. استفاده از این کلمه بسیار تاثیرات جالبی دارد و خدا رو شکر گویندگان و نویسندگان مطالب فوق بخوبی شروط استفاده از این کلمه را بلد هستند. توضیح این نکته واقعا حجو محسوب میشه ولی با یک مثال غیر مستقیم منظورم رو می گم؛ در درس راهسازی، دومین جلسه در مورد آمار راه ها در کشورها ی دنیا اطلاعات کسب می کردیم. استاد گفت آمریکا رتبه 1 را در دارا بودن طولانی ترین راه ها را دارد. اما نظر ما رو جلب کرد به توسعه راه ها. گفت این آمار با توجه به پهناوری کشور ها نیست، اما وقتی که ما طول راه ها را نسبت به مساحت کشور در نظر بگیریم توسعه آن کاملا مشخص می شود. بطوری که در آمار ثانویه دانمارک که کشور بسیار کوچکی دارد در رتبه اول جهان قرار دارد و ژاپن دوم است (نکته قابل توجه تر در مورد ژاپن است، این کشور با اینکه اصلا زمینی ندارد که بخواهد راه بسازد در رتبه دوم قرار دارد). این بود مثال کلمه «نسبت».

اما خورمونیما عجب شاه دزدی داشتیم.

مشتری مداری

با سلام

این هفته گذشته هفته بسیار شلوغی برای من و دوستانم بود بخاطر همین نتوانستم مطالب رو بنویسم. اما حالا که کمی زمان دارم در باره اتفاقی می نویسم که شخصا به آن افتخار می کنم.

اما قبل از اتفاق دو هفته پیش اتفاق سال پیش رو برایتان می گویم. در تابستان 82 رفتیم برای خرید کامپیوتر، پدرم بر این تاکید می کرد از جایی خرید کن که پشتوانه محکمی باشه برای کامپیوترت. بخاطر همین فروشگاهی که نماینده شرکت مادیران بود نظر رو بیشتر از همه جلب کرد. پس از مشخص شدن مشخصات سخت افزاری داخل Case به انتخاب کیبرد و موس رفتیم. بدلیل زیبایی و یکسان شدن کل سیستم یک مدل از شرکت فراسو را انتخاب کردیم با یک سال گارانتی.

لوگوی شرکت فراسو

لوگوی شرکت فراسو

خدا رو شکر سیستم هنوز بخوبی جواب می دهد. اما زمستان سال پیش بعد از تمیز کردن دکمه دکمه کیبرد برای آن اتفاقی افتاد. با توجه به استفاده بسیار در مدت 5سال چنین اتفاقی بنظرم عادی آمد. مشکل این بود که سیمی که می رفت پشت کیس قبل از فیش اتصالی داشت. بعد از گشتن در کشوی مخصوص لوازم کامپیوتر کارت گارانتی کیبرد رو گیر آوردم که مربوط به 5سال پیش بوده. به شماره خدمات پس از فروش زنگ زدم. به من گفتن برای حل مشکل به مرکزشون در میدان ونک، خیابان آفریقای جنوبی، کوچه ناوک برم. ما هم با تنظیم وقتمون فرداش ساعت 3-4 رفتم آنجا. طبقه اول در رو که باز کردم به یک حال ساده برخورد کردم کهحالت لوزی داشت و من از راس پایینی وارد شدم. جلوی من سمت چپ خانم منشی رو دیدم و پیش رفتم و گفتم تماس گرفتم برای کیبردم و گفتن بیام اینجا. خانم پس از اینکهنام من رو پرسید و کد کیبرد رو وارد آن برگه کرد به من گفت که منتظر بمونم. تازه به اطراف خودم نگاه کردم و دیدم رو هر ضلع این لوزی یک تابلوی بزرگ قدی نصب کردن که یکی از محصولات را به نمایش می گذاشت. در دوضلع راست و چپ یک صندلی نیمکت مانند که بسیار زیبا هم بود و با دکور آنجا همخوانی داشت وجود داشت که بر روی چپی نشستم. بعد مهندسی از راس چپی وارد شد و کیبرد رو با خودش برد. راس سمت راست به یک اتاق بزرگ ختم می شد که تمام محصولات فراسو در آن وجود داشت، از جمله کنسول های مختلف بازی، فرمان و کلاج و دنده مخصوص بازی های ماشین سواری. دسته جوستیک دار و کیبردهای مولتی مدیا و اداری و انواع موس ها در رنگ و قد و قواره های مختلف. بعدی از یک ربع مهندسه آمد و گفت میشه تشریف بیارین و من همراهش به اتاق فنی رفتم که پر بود از میز و صندلی و لوازم الکترونیکی. اولبن میز سمت راست روی میز کیبردم رو شناختم و مهندس گفت فیش تون ایراد داشت که تعویض شد. و تمام دکمه ها رو بهم گفت امتحان کنم. بعد گفت خدمت شما. به سمت منشی رفتیم و پس از امضای برگه دیگر کار تمام شد. گفتم خوب چقدر باید پرداخت کنم؟ گفتند هیچی. گفتم آخه از گارانتی که چهار سال می گذره. گفتند که چون اشکال از خود دستگاه بوده رایگان تعویض میشه. من هم که از این تناقض گارانتی یک ساله و تعویض رایگان گیج بودم آنجا رو ترک کردم.

کیبرد من FCR-8130

این اتفاق به خاطره پیوست تا دو هفته پیش که بعد از تمیز کردن دکمه دکمه مجددا اتفاقی برای آن اقتاد. اما متفاوت با دفعه قبل. اینکه بجای حروف کلید ها چیز دیگری می زد. برای مثال بجای S حروف 1Kjs نوشته میشد. فوران از 118 شماره مرکز فراسو رو گرفتم. با تماس به مرکز متوجه شدم باید مجددا به کوچه ناوک مراجعه کنم. همان روز ساعت 4 رفتم (ساعت کاری تا پیاین ساعت 5 بعد از ظهر است). وارد ساختمان که شدم دیدم یک منشی در سمت چپ لابی ساختمان است و گفت برمایید که من مشکلم رو گفتم و گفتند منتظر بمانید (بعد از نوشتن اسمم روی یک برگه) در سمت راستم یک ست مبل بود که وقتی نشستم بدرونشون غرق شدم (از این پفی ها بود). بعد از نیم ساعت فردی که کیبرد را برده بود بازگشت و اسم من را صدا کرد و گفت خدمت شما. گفتم خوب هزینه؟ گفت کارشناس چیزی در باره هزینه چیزی نگفت. من که بقول دوستان کف کرده بودم به منزل بازگشتم.

زیبایی کار این حمایت تمام کمال شرکت فراسو از مشتریش هست که 6 سال پیش 12000 تومان به اون پرداخت کرده. چنین خدماتی من رو تشویق می کنه که حتما از این برند خرید کنم. چون بهش اعتماد دارم و میدونم پشتیبان خوبی برای کالای خریداری شده هست. خوب چرا من با این تجربه برم یک مارک خارجی رو بخرم. وقتی می بینم فراسو من رو حمایت می کنه من هم او رو حمایت می کنم. در حال حاضر نیاز به دو سه قطعه کامپیوتری دارم که مطمئن باشید اولین انتخاب من فراسو خواهد بود، یک شرکت بین المللی که صادرات هم دارد.

عدالت پوپکی، مملکت پولکی

چند هفته پیش من توسط دوست عزیزم مهدی خانعلی زاده برای نوشتن در باره عدالت دعوت شده بودم. متاسفانه با تاخیر متوجه این موضوع شدم، اما بعد بدنبال موضوع مورد نظر گشتم. تا مدتی سر در گم بودم تا اینکه شبی با نوشیدن یک نوشیدنی موضوع مورد نظرم رو پیدا کردم.

مدتی در دانشگاه بنر های 6 متری را میدیدم که همگان را از شیطان پرستی، بی حجابی در جامعه و اهداف سیاه آگاه می کرد. در یکی از این بنر ها در مورد تحریم مارک های آمریکایی و اسرائیلی نوشته شده بود. بعضی از دوستان از خوردن نسکافه پرهیز می کنند اما نمی دانم چرا از سیستم عامل ویندوز شرکت مایکروسافت استفاده می کنند.

شخصا استفاده از محصولات شرکتی که خدمات خوب را ارائه می کند لذت می برم، حال چه بهتر که یک شرکت ایرانی باشد (پست بعدی من در باره یکی از این شرکت ها خواهد بود).

کلا نوشابه زمزم را نسبت به هر نوشابه دیگری ترجیح می دهم، اما از قضا آن شب نوشابه ای که در عکس زیر می بینید نصیبم شد. شرکت ارم نوش تحت لیسانس پپسی نیویورک نوشابه تولید می کند. اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که پول چه ها که نمی کند. سپس به یاد این فراخوان وبلاگی افتادم که در باره عدالت بود. بعد گفتم زمزم کجا و ارم نوش کجا، عدالته؟

حداقل ظاهر را درست کنید.

پپسی ایرانی

پپسی ایرانی