کنج نشینی

تنهایی

تنهایی

Sadness and loneliness, both of them are beautiful and tragical
I can’t explain it how, but I feel this paradox
and don’t know how to tolerate them

Advertisements

من باور دارم که…

«که زمينه‌ها و شرايط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تاثيرگذار بوده‌اند امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم»

حکمت

پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!

روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه!

هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پی مرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت!

پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ فردای آن روز پسر پیرمرد در میان اسب های وحشی، زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند: عجب شانس بدی! وکشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ وچند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: خب معلومه که از بد شانسیه تو بوده پیرمرد کودن!

چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام، معاف شد.

همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که…؟

سریال من: 2ساعت

پنجره دودی است، بجای سیاهی شب خودم رو زرد منعکس می کنه، بقل میلاد سبز دراز با کلاه ستاره ای نارنجی.
صدای کولر بالاسرم که مال طبقه اولی هاست توی سرم می چرخه.
مشتاق ندیدنم هست.
قانون نسبیتی وجود نداره، دو انتهای مثبت و منفی یک محور در به هم رسیده اند.
مثبت در منفی، منفی.

فنا آوری نانو

تو کلاس نشستیم، درس 3 واحدی فنآوری نانو که گروه فیزیک ارائه می کرد با یه استاد خانم خلاص، میانسال. خانم خوب و فعالی به نظر میرسید. همون اول حرفش گفت نگران نمره نباشید، آب پاکی رو ریخت.
4 نفر هم رشته ای ردیف ته نشسته بودیم. استاد حرف های مقدمه ایش رو زد و آخرش گفت کتاب اصلیتون رو قراره بگیریم بگذاریم گروه که راحت باشید و از اونجا خرید کنید. بعدش گفت: «خوب حالا کسی سوالی داره؟»
من هم با غرور و سرافرازی دستم رو تا ته بردم بالا (ردیف آخر)، استاد گفت: «بفرمایید». گفتم » استاد اولین سوالی که برام پیش اومده اینه که قیمت کتاب چقدره؟»
استاد گفت: » آفرین هر سوالی دارید رو راحت بپرسید رک و راست، خوب قیمت کتاب 5 هزار تومن هست».
کلاس متشنج شد.
دستم رفت بالا گفتم «استاد سوال دومی که برام پیش میاد اینه که شرایط تقسیط به چه صورتی هست؟»
تشنج به انفجار رسید . خبر تقسیط تکذیب شد.
از استاد پرسیدم: «سوال آخر، استاد زمان حذف اضطراری کیه؟»

فکر میکنم کلاس خوب و جالبی باشه. والا خیلی خندیدیم، خیلی. با وجود بقل دستی دهن و آدامسش و اونوریش و خنده هاش و اشکاش و ته تهیه با سوالای جدیش که ما سه تا از خنده صندلی جلویی رو گاز می گرفتیم، چیز جدید و آموزنده یاد گرفتم. امیدوارم خوب پیش بره.

سرعت سیاهی

تونل

تونل

سیاهی به سرعت می گذرد

روشنایی دیگری در راه است

پی نور ها برو

میانه گی

راهی است پر پیچ و خم. گاهی سر بالایی گاهی سر پایینی. زانو ها خسته شده اند. نقشه تو کوله پشتی هست. قطب نما تو جیب کاپشن. یک طرف راه خاکیه یک طرف راه کوه، تو خاکی یا دیوار؟ یا خط وسط و مانورِ رو آسفالت؟ دستهام خالی نیست، سرده. کلاه دارم. هندزفری نیازی ندارم. گوش می کنم. پریشان قدم بر می دارم. آسمان رو نمی تونم ببینم. سرم سنگینی می کنه.
انگشتان ظریف رو بر روی کلاویه ها بیاد میارم. سبک می شم. تو دستام حسش می کنم، سرم رو بالا می کنم آسمون بارون می باره، کلاه رو بر می دارم. هوا عالیه، جون می ده از تو کوله زیر انداز رو در بیارم تو خاکی استراحتی یا به کوه تکیه ای… . آسمان ابری است، ابر های سبک. نسیم میاد، بوی خاک و سنگ داره.
خاک به گذشته خود، اونور راه نگاه می کنه. چقدر زمان. من نه سنگم نه خاک، گِلم. میانه هستم. پخته شدم. عمل آمده ام. تنها نیامده ام. به کنارم نگاه می کنم نایتینگل رو می بینم، می شنوم، حس می کنم، بو می کنم و مجددا غرق می شم.

مادربرد، مادر می برد از یاد

اتفاقاتی که چند هفته پیش برام افتاد رو به شرح سمع و دیده تان می رسونم.

مثل یک انسان صلح طلب کامپیوتر رو شب خاموش کردیم، صبح خواستیم روشن کنیم، نشد که نشد. ما رو می گی انگشت به دهان نگاه می کردیم به case. «من که دیروز درست خاموشش کردم، چرا روشن نمیشه. حتی تصویر مانیتور نمیاد».

بماند که چی کشیدیم اما تجربه ها رو براتون می گم که اگر به مشکلی خوردید مثل من در به در نشید.

ببینید اگر پاور کیس رو زدید و کیس فقط روشن شد (فن هاکار کردند) اما تصویر نیومد یعنی حتی مانیتور از حالت standby خارج نشد اشکال سخت افزاری توپی دارید. یا گرافیک ترکیده یا مادربرد پوکیده. رم ها هم می تونن مشکل باشن.

راه اول اینه که رم ها رو در بیارید دوباره بگذارید ببینید درست میشه یا نه. یا اینکه اسلایدشون رو جابجا کنید. من اینکار رو کردم نتیجه ای نگرفتم.

ریخت و قیافه اوضاع نشون می داد گرافیک کار می کنه، اما شاید برای شما سوخته باشه که باید برید تعمیرگاه (که بعدا آدرس می دم خدمتتون).

راه دوم، شاید مثل منه بی نوا مادربردتون بلایی سرش اومده باشه. اولین اشکال هم سر چیپستش پیش میاد. راه اینکه ببینید سالمه یا نه اینه که لمسش کنید (با دقت و آرام، زمانی که روشنه) اگر دیدید که خنکه و دمای محیط رو داره همه چیز روبه راهه اما اگر دیدید داغ شده بدونید سوخته یا نیمسوز شده. یه قانون هست که می گه اگر دیدی چیپست یا هرچیزی داغ می کنه بدونه ایراد داره. حتی cpu هم تفاوت دمایی داره (نقل از تعمیرکار، آقا علی). کامپیوتر رو خاموش کنید، چیپست مادربرد رو فشار بدید، عمود بر صفحه. نترسید نمی شکنه. خیلی پنلش منعطفه. اما اگر زورتون زیاده مراعات کنید. بعد روشن کنید، شاید فرجی شده باشه، برای من شده بود. به مادربرد دقت کنید که جایی از صفحه اش نسوخته باشه یا ور نیومده باشه، باد کرده باشه. در هرصورت کار، کار شما نیست.

خلاصه راه سوم هم اینه که پاور کیس منفجر شده. که راه محسوب نمیشه، باید عوضش کنید. 8 تا 13 هزار تومن خرج داره.

بیخودی تلاش برای تعمیر نکنید نمی تونید. حتی پیشنهاد می کنم این تلاش رو هم به کامپیوتری کوچتون ندید. ببریدش جای مطمئن. تو تهران پاساژ ایران (پایین تر از میدون ولیعصر) طبقه زیر هم کف؛ برف کامپیوتر رو من رفتم. بد نبود. دیگه گرون ارزونش دست من نبود. اما کارم راه افتاد. شمارشونم اینه: 88906620 – 88898484

پیشنهاد جدی، حتما کل کیس رو همراه پاور ببرید که مثل من متحمل هزینه دوباره نشید، چیپست مادربردم سوخته بود. فقط مادربرد رو بردم تعمیر کردم. خونه که اسمبل کردم دوباره سوخت. نهایتا معلوم شد که پاور برق زیادی رد می کرده.

غبار

روی صندلی نشسته بود، روی صندلی زهوار در رفته ای که چوب پشتش رنگش پریده بود و پایه هاش ترک داشت و یه عمر روش غبار نشسته بود.

هوا سرد بود، هوایی که سوزشش سوزن داشت و  آسمونش صاف بود و ستاره هاش خاموش.

دستاش می لرزید، دستایی که باهاش یک عمر مردم رو سرگرم کرده بود. بچه ها رو خندونده بود.

چشماش خیس بود، چشمایی که یک عمر شادی مردم رو دیده بود. یک عمر لبخند بچه ها رو دیده بود.

قلبش آروم میزد، قلبی که همیشه برای انجام حرکاتش تند تند می زد. قلبی که با دیدن مردم قرمز تر می شد.

بدنش سرد بود، بدنی که حرکات یک دلقک رو به بهترین شکل در میاورد، نرم و آهسته، تند و فرز.

خاموش شد، خاموشی که مردم خاموش شدن، مردمی که لذت دیدن رو به لذت ندیدن ترجیح دادن.

صندلی

گوشه ای افتاده،

رنگ و روش رفته،

چوب پشتیش پوسته پوسته شده،

پایه هاش ترک خوردن و کفش رگه رگه شده،

با نشستن غبار بر روش صدای قریجش در میاد، یک عمر غبار روش نشسته.

« Older entries